post

آسمان دژ برترین بازی مستقل سال 2013 از نگاه بازی خورها

بالاخره نتایج برترین بازی های سال 2013 در سایت mmooftheyear اعلام شد. از بین بازی های شرکت کننده در این دوره بازی آسمان دژ برترین بازی سال 2013 از نگاه باز خورها شد.

/این خبر تکمیل خواهد شد…

بازی آنلاین آسمان دژ

بازی آنلاین آسمان دژ

 

منبع: mmooftheyear.com

post

modern war : oil war_iran strikes

رهبر ایران طی یک سخنرانی اعلام می کند ایران “نمی‌تواند اجازه دهد عراق بار دیگر در چنگال استکبار بیفتد و چند ساعت بعد اولین واحدهای رزمی ایران از مرز عراق رد می‌شوند.

بازی “جنگ نفت: حملات ایران” که از جمله بازی های استراتژیک است تلاش می کند تا جنگ احتمالی آینده ایران را شبیه سازی کند.

شبیه سازی جنگ

شبیه سازی جنگ

موضوع بازی از این قرار است که:

انتخابات سال ۲۰۱۴ عراق بسیار تعیین کننده، همچنین آغشته به تنش‌های فرقه‌ای و خشونت سیاسی بوده است. در حالی که حزب برنده العراقیه از حمایت‌های مشترک شیعیان و سنی‌ها الهام گرفته بود اما بسیاری از شیعیان به جای این حزب به الدعوه، شورای انقلاب اسلامی عراق و یا جریان صدر رأی دادند. بنابراین نخست‌وزیر ایاد العلاوی برای دستیابی به اکثریت مجلس شدیدا به حمایت کردها وابسته شد که البته منجر به عصبانیت بیشتر احزاب شیعه مخالف گشت. روابط وی با ایران نیز دچار تنش فزاینده‌ای بود زیرا تهران نگران تلاش‌های دولت جدید برای تقویت روابط خود با آمریکا است.

در حدود یک سال پس از انتخابات و بر اثر ترور یک روحانی سرشناس شیعه توسط افراد مسلح ناشناخته در شهر نجف، سیاست‌ها بی‌ثبات دولت عراق وارد شرایط بحرانی می‌شوند. در حالیکه طرفین همدیگر را به دست داشتن در این جنایت متهم می‌کنند تظاهرات خیابانی خشونت‌آمیز جنوب کشور را فرا می‌گیرد. با پیوستن شبه‌نظامیان جریان صدر و شورای عالی انقلاب عراق به نیروهای امنیتی شورشی به منظور نبرد با نیروهای وفادار به دولت عراق، جنگ کشور را فرا می‌گیرد. ایران وزن سیاسی خود را در حمایت از مخالفین بکار گرفته و برای آنها سلاح و پول تهیه می‌کند.

واشنگتن به درخواست حکومت اقلیم کردستان به سرعت نیروهای خود را عازم اربیل می‌کند تا بدین ترتیب از نفوذ بیشتر ایران بکاهد.

اما حرکت مذکور در ایران به عنوان یک اقدام تحریک‌آمیز قلمداد گشت. در ۱۷ آگوست ۲۰۱۵، رهبر ایران طی سخنرانی روز قدس اعلام داشت ایران “نمی‌تواند و نمی‌خواهد اجازه دهد کشور برادر عراق بار دیگر در چنگال استکبار شیطانی و دست‌نشانده‌های آن بیفتد.” روز بعد، “حکومت مشروط مردمی انقلاب اسلامی عراق” در بصره اعلام وجود می‌کند. این گروه خواستار یک خیزش مردمی علیه دولت نخست‌وزیر العلاوی و “حمایت از انقلاب اسلامی مردمی در عراق” می‌شود.

چند ساعت بعد، اولین واحدهای رزمی ایران از مرز عراق رد می‌شوند و بدین ترتیب برای چهارمین بار طی چهار دهه اخیر منطقه خلیج فارس دچار جنگ می‌شود و بدین ترتیب “جنگ نفت: حملات ایران” مندرج در شماره دوم “مجله جنگ مدرن” را آغاز می شود.

این بازی متشکل از یک نقشه در اندازه ۲۲×۳۴ اینچ، ۲۲۸ کارت نشانگر نیروها و یک دستورالعمل ۱۶ صفحه‌ای است. این بازی “نسخه‌ای بروز رسانی شده و توسعه یافته از بازی کلاسیک “جنگ نفت” است که توسط شرکت انتشارات شبیه‌سازی در دهه ۱۹۷۰ چاپ می‌شد. اگرچه تفاوت زیادی در نحوه اجرای این بازی‌ها (بالاخص در حوزه قدرت هوایی و هوابرد/لجستیک) وجود دارد اما این بازی به میزان زیادی دارای حال و هوای همان بازی‌های قدیمی دهه هفتاد است. ایرانی‌ها در صورتی که چهار شهر اصلی (بغداد دو شهر قلمداد می‌گردد) را تسخیر کنند برنده محسوب می‌شود در حالی که آمریکایی‌ها اگر ایرانی‌ها را در دو شهر متوقف کنند پیروز خواهند بود – البته این نشانگرهای پیروزی می‌توانستند در حین انجام بازی تغییر یابند. واحدها به صورت منصفانه‌ای نماینگر آرایش‌های هنگی، لشگری و یا حتی سپاهی بوده و هر دور در این بازی بیانگر گذر سه روز بود.

بازی

بازی با تعیین وفاداری نیروهای نظامی و واحدهای شبه‌نظامی عراقی آغاز می‌گردد: آیا آنها در کنار دولت خواهند ایستاد یا به انقلاب تحت حمایت ایران خواهند پیوست؟

در منطقه بغداد، به سمت غرب، و در منطقه کردستان به سمت شمال، بخش اعظمی از نیروها به شورش نخواهند پیوست. در جنوب، انقلاب طرفداران بیشتری داشته است و بسیاری از شبه‌نظامیان به طرف طرفدار ایران سرازیر شده‌اند.

ستونی از نیروهای ایران وارد کردستان شده و اربیل را تصرف می‌کند. نیروی اصلی ایران به نیابت از حکومت مشروط مردمی انقلاب اسلامی عراق بغداد را تصرف خواهد کرد. نیروی سوم در امتداد مرز کویت موضع خواهد گرفت. در نهایت، چتربازان و تفنگداران دریایی ایران طی یک حرکت متهورانه در قطر پیاده شده و طی تلاشی خطرناک سعی در نابودی ستادهای فرماندهی قرارگاه فرماندهی مرکزی (CENTCOM) در پایگاه هوایی العدید می‌نمایند. این حمله در صورت موفقیت، نقشه‌های آمریکا برای تقویت نیروها را دچار اخلال کرده و نیز پیروزی‌های بیشتری برای ما در دوحه رقم زده و تأسیسات آمریکا را نابود خواهد کرد.

روز اول: نیروهای ایران، تحت فرماندهی واحدهای نخبه نیروهای قدس سپاه پاسداران (IRGC) سریعا به حومه اربیل رسیده و یک حمله موفقیت‌آمیز در بغداد پیاده می‌کنند. واحدهایی که به سوی مرز کویت حرکت می‌کنند به علت مقاومت سرسختانه یکی از هنگ‌های وفادار ارتش عراق، کند می گردند. (سمت راست عکس: حرکت آغازین ایران – ملاحظه نمایید که یک واحد مقاومت در جنوب مانع حرکت واحدهای سیاه سپاه می‌شود.)

نیروهای هوابرد ایران در راه قطر شناسایی شده و ساقط می‌گردند. تفنگداران دریایی ایران به ساحل رسیدند اما طی یک نبرد خونبار توسط نیروهای قطری و آمریکایی نابود می‌شوند.

آمریکا واحدهایی از تیم هنگ رزمی هوابرد را به اربیل می‌فرستد تا مدافعین کرد شهر را تقویت نماید.

روز چهارم: ایرانیان طی حمله‌ای موصل را به تصرف خود در آورده و سربازان آمریکایی مستقر در آنجا را نابود می‌کنند. با این حال، تهاجم ایرانی‌ها در امتداد مرز کویت دستاورد چندانی برای آنها ندارد. یک واحد اعزامی تفنگداران آمریکایی به محل می‌رسد تا کویت را تقویت نماید.

تیم هنگ رزمی آمریکا که در کویت مستقر است دست به ضدحمله‌های محلی زده و تلفات سنگینی وارد می‌سازد. سربازان وفادار عراقی در غرب بغداد جمع می‌شوند.

روز هفتم: نیروی هوایی ائتلاف حضور خود را به صورت محسوسی نمایان ساخته و پیشروی ایرانی‌ها را کندتر می‌سازد. موصل به دست سربازان ایران می‌افتد. با این حال، سربازان وفادار عراقی طی یک حمله تهاجمی بار دیگر بغداد شمالی را تسخیر می‌کنند.

سربازان سعودی شروع به تقویت مواضع کویت در امتداد مرز نموده و تهدید به انسداد جبهه غربی پیشروی ایرانیان نمود.

روز دهم: نیروهای ایران، شامل تعداد انبوه بسیجیان، یکبار دیگر بغداد را تسخیر نمودند. نیرویی قوی متشکل از نیروهای زرهی ایران طی یک ضدحمله نیروهای سعودی را به عقب راندند. واحدهای هوابرد آمریکایی برای تقویت مواضع سعودی‌ها اعزام گشتند.

روز سیزدهم: سربازان ایرانی به حرکت رو به جنوب خود ادامه می‌دهند تا حمله متزلزل خود علیه کویت را تقویت نمایند. با این وجود، با تداوم استقرار نیروهای آمریکایی واحد اعزامی دوم تفنگداران آمریکایی نیز سر می‌رسند.

روز شانزدهم: حمله بزرگ نیروهای آمریکایی علیه نیروهای سپاه پاسداران در عراق جنوبی به شکست انجامید. اما با انسداد تحرک نیروهای ایرانی و نیز حملات هوایی مداوم آمریکا به خطوط پشتیبانی ایرانی‌ها، تأثیرگذاری رزمی سربازان ایرانی کاهش می‌یابد. یک تیم هنگ رزمی متوسط آمریکایی وارد کویت می‌شود.

روز نوزدهم: دعوت شورای امنیت سازمان ملل برای برقراری آتش‌بس به صورت گذرا مورد پذیرش دو طرف قرار می‌گیرند. طرفین از این فرصت برای تقویت مواضع خود بهره می‌جویند.

روز بیست و دوم: نیروهای آمریکایی با پشتیبانی حملات هوایی یک ضدحمله بزرگ ترتیب دادند. در حالی که تفنگداران دریایی، نیروهای هوابرد، تیم هنگ رزمی متوسط و سربازان ائتلاف نیروهای سپاه پاسداران را در غرب کویت نابود می‌کنند، تیم هنگ رزمی سنگین از خط مقدم ایرانی‌ها عبور کرده و عازم شمال می‌شود. (سمت راست تصویر: نیروهای سپاه پاسداران مستقر در غرب کویت تحت محاصره در آمده و نزدیک به نابودی هستند، در حالیکه نیروهای آمریکایی به سمت بصره حرکت می‌کنند. واحدهای کوچک نیروهای بحرینی، اماراتی و قطری که در حال جنگ هستند اصولا نباید آنجا باشند اما تصمیم گرفتیم انعطاف بیشتری برای قواعد محدودیت‌های جغرافیایی قائل گردیم تا شاهد مقداری همکاری واقعی بین اعضای شورای همکاری خلیج فارس باشیم.

روز بیست و پنجم: نیروهای بسیج ایران برای حفاظت از بصره حرکت می‌کنند اما آنها دیرهنگام و به تعداد ناکافی اعزام می‌شوند. تیم هنگ رزمی سنگین آمریکایی به درون شهر پیشروی کرده و آن را اشغال می‌کند. دیگر نیروهای آمریکایی به سمت شمال می‌روند تا به نیروهای دیگر آمریکایی که از قبل اعزام شده‌اند بپیوندند.

روز بیست و هشتم: در حالیکه ایرانی‌ها یک خط دفاعی جدید در جنوب بغداد ایجاد می‌کنند، آمریکایی‌ها به سوی شمال پیش می‌روند. حملات مداوم هوایی آمریکا به خطوط حمل و نقل و پشتیبانی ایرانی‌ها باعث کند شدن پیشروی آنها گشته است. از طرف دیگر، عوارض زمینی جنوب عراق و نیز وجود واحدهای گوناگون شبه‌نظامیان طرفدار ایران باعث کندی پیشروی آمریکایی‌ها می‌شوند.

بدین ترتیب بازی پس از ۱۰ دور به پایان رسید. ایران توانست به سه نقطه پیروزی دست یابد (بغداد به توان دو و اربیل) اما برای پیروزی کامل به شهر چهارم نیاز دارد.

یک تحلیلگر غربی درمورد این بازی می نویسد: “جنگ نفت – حملات ایران” یک بازنمایی بسیار کلی از محیط استراتژیک آتی ارائه می‌کند که اجرای بازی آن نیز بسیار آسان است. ما اصلا ادعا نمی‌نماییم که در این بازی جزئیات نظامی بسیار دقیق و باریک‌بینانه، به مانند برای مثال، “حمله خلیج” (فارس) (ویرایش سوم، ۱۹۹۰) یا هدف‌گیری‌های هوایی پیچیده “حمله خلیج” (فارس)(۲۰۱۰) ملحوظ گشته است.

مدل‌سازی ساده اما کارآمد قدرت هوایی بدین صورت بوده است که با پیشرفت بازی قدرت تحرک و کارآیی رزمی واحدهای ایرانی کاهش می‌یابند. در همین حین به بازیگر آمریکا/ائتلاف نیز اجازه داده شد تا در هر دور یک حمله هوایی علیه مجموعه‌ای از واحدهای دشمن انجام دهد.

قواعد پشتیبانی نیز بسیار ساده بوده، به جای هر نوع الزامی برای ردیابی خطوط پشتیبانی به سوی منابع پشتیبانی، به ترکیبی از محدودیت‌های جغرافیایی (برای ائتلاف) و کنترل گلوگاه‌های نقل و انتقال کلیدی (برای ایران) اتکاء شده است. برای نمایش فرماندهی، کنترل، اطلاعات، انعطاف و قابلیت مانور برتر نیروهای آمریکایی، به واحدهای آمریکایی اجازه داده شده تا ناحیه‌های تحت کنترل دشمن را نادیده گرفته و با آزادی در اطراف آنها مانور دهند. علاوه بر این، واحدهای آمریکایی می‌توانستند در هر زمانی از بازی وارد عمل شوند.

سناریو نیز بسیار مبهم‌ است. این سناریو خبر از دو واقعه احتمالی می‌دهد: “آینده‌ای نزدیک – ۲۰۱۳ تا ۲۰۱۷ – که در آن ایرانی‌ها ممکن است به نوعی از توانمندی هسته‌ای نظامی دست یابند که از جاه‌طلبی‌های هژمونیک منطقه‌ای پشتیبانی می‌نماید” و یا “واکنش احتمالی ایران به حمله هوایی دقیق آمریکا و/یا اسرائیل علیه تأسیسات هسته‌ای این کشور.” به نظر من، جنگ خلیج در توانایی ایران برای حمله نظامی گسترده و زمینی در فررای مرزهایش و بالاخص توانایی این کشور برای انجام عملیات‌های هوابرد و دریابرد در فراسوی خلیج فارس، مبالغه می‌نماید. البته اگر این کار را نمی‌کرد دیگر شبیه یک بازی نمی‌شد.

به عنوان یک بازی از جنگ خلیج فارس لذت بردم. قوانین مندرج بسیار مختصر و سرراست بودند اگرچه برخی از این قوانین می‌توانستند واضح‌تر باشند. (در قوانین و یا جداول چاپ شده بر روی نقشه نیز برخی ایرادها وجود داشت، بنابراین لیست اصلاحات چاپی را حتما ملاحظه فرمایید.) از آنجایی که برخی از جنبه‌های نظامی بازی قابل پیش‌بینی هستند – بغداد همیشه به اشغال ایران در می‌آید، کویت همیشه تبدیل به یک هدف حیاتی و گلوگاه استراتژیک می‌شود، ایران معمولا در اوایل بازی سعی می‌کند تا حملات آبی‌خاکی/هوابرد غافلگیرانه علیه بحرین و قطر انجام هد – بنابراین مطمئن نیستم که این بازی را بتوان به دفعات مکرر تکرار نمود. بازی در حدود دو ساعت به طول می‌انجامد.

“جنگ مدرن”، نشریه همراه این بازی، دارای مطالب زیر بود: یک شرح کوتاه در مورد بازی، مقاله پیش‌زمینه در مورد ایران و موازنه نظامی در خلیج فارس و مقالاتی نامربوط در مورد نبرد “پایگاه پشتیبانی توپخانه‌ای مری” (طی جنگ ویتنام)، آرایش رزمی اسرائیل در “نبرد مزرعه چینی” (طی جنک اعراب و اسرائیل در سال ۱۹۷۳) و نیز مطالبی برای معرفی برخی تسلیحات.

آیا این بازی در کلاس درس مفید است؟

دانشجویان می‌توانند با اجرای این بازی به برخی مشاهدات و درس‌ها، بالاخص در حوزه نگرانی‌های امنیتی کشورهای عضو سازمان همکاری خلیج فارس، دست یابند – اگرچه کمبود‌های موجود در حوزه بازنمایی واقعی و دقیق قدرت دریایی و هوایی می‌تواند به عنوان محدودیتی در این حوزه قلمداد گردد. این بازی چالش‌های پیش روی آمریکا در اعزان نیروی زمینی و تقویت سریع متحدینش در خلیج فارس و همچنین چرایی استقرار تجهیزات نظامی آمریکا در منطقه را نشان می‌دهد. این بازی، به غیر از برخی رویدادهایی که به صورت تصادفی پدید می‌‌آیند، دارای عناصر سیاسی زیادی نیست.

بخش اعظمی از مفید بودگی این بازی نه در ارائه دیدگاهی ویژه و استراتژیک بلکه در این است که دانشجویان می‌توانند به راحتی چگونگی بازی را یاد گرفته، آن را اجرا نموده و سپس “جنگ نفت” را اصلاح نمایند تا سناریو‌هایی دقیق‌تر ایجاد گردد و یا چالش‌های ویژه عملیاتی و استراتژیک را در خلیج فارس مشخص نمایند. برای مثال:

• برخی از فرضیات در حوزه مسائل سیاسی و یا برقراری ائتلاف‌ها را می‌توان بازنویسی کرد. برای مثال، بعید است که ترک‌ها به نفع ایران وارد جنگ شوند، مسأله‌ای که قوانین بازی اجازه آن را می‌دهند. به همین ترتیب، سوریه پس از اسد به احتمال بسیار تمایل زیادی به ائتلاف ضدایران داشته و در حوزه نیروی نظامی چیز چندانی برای ارائه نخواهد داشت.

• رویدادهای تصادفی را می‌توان تغییر داد. (رویداد تصادفی شماره ۱۱: امام زمان ظهور می‌کند. این گزینه نوعی پیاده‌سازی اعتقادات شیعه و عرصه سیاسی ایران است.)

• تعداد بازیگران را می‌توان از دو به سه افزایش داد، بازیگران مجزا و البته متحدی که آمریکا و نیروهای شورای همکاری خلیج فارس را کنترل می‌کنند. اگر در کنار این امر شرایط پیروزی نیز اندکی تغییر داده شود یقینا تبدیل به یک مبارزه ائتلافی بسیار جالب خواهد شد.

• وضعیت سیاسی را می‌توان تغییر داد تا یک خلیج فارس بی‌ثبات‌تر متصور گردد – برای مثال وجود معترضین طرفدار دموکراسی در کویت یا یک جمعیت شیعی ناآرام در بحرین و استان شرقی عربستان جنوبی. در شهرها و روستاها ممکن است اعتراضاتی رخ دهد و بدین ترتیب بازیگر شورای همکاری خلیج فارس مجبور گردد منابع نظامی را صرف سرکوب آنها نماید. متعاقب این امر، شاید سرکوب خشونت‌آمیز اعتراضات اصلاح‌طلبانه ممکن است بر تمایل آمریکا برای کمک به متحدینش در خلیج فارس تأثیر منفی گذارد.

• سیستم کنونی تصادفی تقویت نیروهای آمریکایی می‌تواند تغییر یابد. این امر مستلزم برنامه‌ریزی پیشینی بیشتر در حوزه تضمین‌های امنیتی در منطقه است.

• در نهایت، عناصر سیستم جابجایی، نبرد و پشتیبانی می‌توانند تغییر یابند. نکته اینجاست که “حمله نفتی” به علت تمرکزی که هم‌اینک بر این موضوع است و نیز راحتی بازی، می‌تواند به عنوان یک بازی استراتژی “مقدماتی” بکار رود که هدف از آن واداشتن دانشجویان به تفکر در مورد طرح بازی و نیز بازنمایی بهینه چالش‌های امنیتی آتی در خلیج فارس است.

منبع:جنگ نرم و عملیات روانی

post

بازی نامه سیاوش

بازی نامه سیاوش

بازی نامه سیاوش

تیتراژ ابتدایی:

(خطوط در تاریکی می آیند و جایشان را به هم می سپارند)

(کات سین 1):

(کات سین های این بازی، در فضایی قهوه ای و سیاه و سپید رنگ، با ترکیب قهوه خانه ایِ مدرن خواهند بود. فضایی شبیه به یک دیوارنگاره ی بسیار بزرگ که دوربین مَجازی بر آن سیّال و روان است. هر کجا که می خواهد و در مسیر داستانِ راوی است، سُر می خورد و بی انقطاع، بر آن می ایستد و پس از اتمام روایت کلامی، مسیرش را به سوی جای دیگر این تابلو ادامه می دهد تا سرانجام به پایان برسد. کاراکترهای این تابلوی بزرگ ثابت اند و نهایتاً در آکسسوار صحنه ایِ آنها، می توانیم اندک تحرّکی به شیوه ی سایه بازی یا عروسکهای انیمیشنیِ دوبعدی خلق کنیم. چیزی در حدود ده درصد فرعی از فضا و اشیاء به صورت متحرّک و نود درصد اصلی آن ثابت).

توضیح تصویر:
*در صحنه ای فضایی و زیبا میان سیارات و ستارگان کیکاووس با ارّابه اش در آسمان، بسوی فتح بهشت و آسمان در حرکت است.
فرشته ای بالدار و بزرگ برای نابودی او کمین کرده است.
*فرَوَشی (حالتی اثیری از روان یک انسان و چیزی شبیه به روح یا روان ناپیدا) کیخسرو کوچک که بعدها قرار است از نسل کاووس به دنیا بیاید به شفاعت مابین آنها قرار می گیرد.
*فرشته از کشتن کاووس صرفنظر می کند و به پرتاب کردن او به زمین بسنده می کند.
فرشته در عوض با کیخسرو شرط می کند که باید در مدت حکومتش ریشه ی ستم را در زمین بخشکاند و افراسیاب ستمگر تورانی را که سالهاست بر زمین ستمگری می کند، نابود نماید.
*کیخسرو کوچک در آغوش فرشته می پذیرد و نشانه ی این عهد آنها حمله ی گرازهای وحشی به کشتزارهای مرز ایران و توران خواهد بود.

«کیکاووس، پادشاه خیالپرداز ایرانی که نیمی از جهانِ آن روزگار را زیر سلطه ی خود داشت، پس از فتوحات باستانی اش به اندیشه ی فتح آسمان تا بهشت افتاد!
سوار بر ارابه ی آسمانی اش که چهار پرنده ی نیرومند آن را بالا می بردند شد و قدم در آسمان گذاشت.
اما فرشته ی نیرومندِ آسمان، آنجا بود تا مانع خیالبافی و سلطه جویی اش شود…
فرشته تنها یک گام تا نابود کردن کاووس شاه فاصله داشت که روان درخشان یک کودک در برابر او پدیدار شد. کودک زمزمه کرد: من کی خسرو هستم. پسر سیاوش. پسر کاووس. اگر حالا این مرد را به گناهان بسیارش نابود کنی، پدرم را نابود و مرا از زیستن محروم کرده ای…
فرشته لحظه ای اندیشید و بعد با اشارتی، ارّابه ی شاه سرکش را به زمین، همانجا که از آن آمده بود پرتاب کرد.
سپس به روانِ کودکیِ کیخسرو گفت: به پاسِ زمزمه ی خردمندانه ات، نیای تو را زنده به سرزمین اش رساندم، اما تو بارِ سنگینی را بر دوش خواهی کشید. بجای او که سر در سوداهای دراز دارد و بجای پدرت که به ستمگریِ افراسیاب کشته خواهد شد.
روان کیخسرو را در آغوش کشید و زمزمه کرد: زمانی که تو پای بر دنیا گذاشتی، جنگ بزرگ میان نیاکان ات در خواهد گرفت و تو پایان بخش به ستمهای عصر خود، خواهی بود. زمانی که آن روزگار برسد، گرازهای وحشی به مرز ایران حمله ور خواهند شد و آنگاه زمان کین خواهی تو برای مردم ات خواهد بود. حالا تا آن زمان نزد ما آرام بگیر و منتظر باش…».

مرحله ی یکم:

متنی که در وقت بارگذاری بازی و به عنوان کپشن در ابتدای مرحله می آید و اهداف آن را بطور کلی مشخص می کند:
«وقتی سیاوش شاهزاده را به ستم در توران زمین کشتند از او و همسرش فرنگیس که دخت افراسیاب بود پسری برجای ماند به نام کیخسرو.
افراسیاب می خواست او را از بین ببرد اما به شفاعت پیران ویسه سپهسالار اعظم تورانیان، جان مادر و فرزند نجات می یابد و آنها به طرز ناشناس در بیابانهای توران پنهان می شوند.
آنها هفت سال در میان قبایل تورانی زندگی می کنند و هیچ کس از جای آن دو آگاهی ندارد تا اینکه سرانجام به فرمان گودرز، پسرش گیو به جستجوی کیخسرو وارد توران می شود.
او و سربازان اش به صورت ناشناس در میان قبایل بیابانگرد تورانی به جستجو می پردازند تا سرانجام در پس هفت سال جستجوی مشقت بار، آنها را می یابند تا به ایران برگردانند».

نقطه ی 1:

گیو و شش یار او و سپاهیان اش در ابتدای یک راه خاکیِ بیابانی ظاهر می شوند.
گیو: پس کجاست این مرد تورانیِ راهنما؟
ارشک: قرار ما پشت آن تپه بود، خودش خوب
می داند که نباید دلاوران ایرانی را معطل بگذارد!
گیو: سه دسته بشوید… شما شش نفر با من بیایید.
سپاهیان اش در دو گروه چپ و راست در بیابان دور می شوند و گروه هفت نفره با تعدادی سرباز نیز در راه مستقیم براه می افتند.

نقطه ی 2:

به یک تورانی بیابانگرد که در سایه ی یک نخل منتظر است می رسند.
تورانی: سروران من، کودکی که به دنبال او هستید
در انتهای همین بیابان، در خیمه های قبیله ی تور
زندگی می کند. او هفت سال است که در میان
آنهاست… کسی نمی داند که او از کجا آمده؟
گیو: سپاس مرد تورانی، امیدوارم که اطلاعاتت درست باشد!
تورانی: فقط باید برای رسیدن به او عجله کنید؛ سربازان بسیاری در بیابان
هستند که اگر بفهمند آن کودک برای شما ارزش ویژه ای دارد
که این همه راه را برایش از دشتهای ایران آمده اید
بی شک او را زنده نخواهند گذاشت!
ارشک یک کیسه زر به او می دهد و ایرانیان از مرد تورانی می گذرند و بسوی انتهای بیابان می روند. مرد نیز ناپدید می شود.

نقطه ی 3:

هفت دلاور به رود خانه ای شور و باریک می رسند که باید بر آن پل بزنند. آنسوی رود، سربازان تورانی شروع به تیراندازی به آنها می کنند. ایرانیان جواب می دهند و تیر می اندازند.
سربازان ایرانی نیز بسرعت دست بکار ساخت پُل می شوند.
از پل می گذرند و تورانیان را می کشند.
(برخی جملات موتیف وار می توانند از دهان گیو یا دیگر پهلوانان مدام تکرار شوند. «بزنید. امان شان ندهید. بجنبید سربازان من. ما پیروز خواهیم شد و…»).
راه را در بیابان ادامه می دهند.

نقطه ی 4:

رسیدن به خارزاری مهیب که خارهایی بلند و تیز و روان دارد.
سربازان به وقت عبور از آن باید مراقب باشند که خارها به آنها نخورند.
گیو: صبر کنید. اینها همان خارهای زهرآگین بیابانهای توران اند.
وقتی که باد می ایستد از آن عبور کنید… حالا!
باد به طور تناوبی می وزد و مدتی کوتاه و معقول می ایستد.
در همین مدت باید دستور حرکت صادر شود.
از خارزار عبور می کنند.

نقطه ی 5:

در انتهای خارزار با سربازان تورانی درگیر می شوند.
می کشند و می گذرند.

نقطه ی 6:

در برابر یک باتلاق شن قرار می گیرند که همه چیز را در خود فرو می برد.
باد که می وزد به تناوب، راهی را در دل آن آشکار می کند.
راهی کمرنگ که تنها راه عبور از میان آن باتلاق سهمگین و فروکشنده است.
راه را باید دید و از روی آن دستور حرکت داد.
گیو: سربازان من، برای رسیدن والاحضرت کیخسرو، سالهاست که
در این بیابان سرگردانیم. شما خوب می دانید که رسیدن به اهداف بزرگ
کوششهای بزرگی می طلبد. پس خوب چشمهایتان را باز کنید!
راه، پر و پیچ و خم و طولانی است و چند باری باید در میان آن مکث کرد تا دوباره باد بوزد و باقی آن را آشکار کند. در میان راه، چند کرکس زشت و سیاه و بزرگ بر سرشان حمله می کنند که ایرانیان آنها را از بین می برند.
ایرانیان به زحمت و با چند توقف طولانی از باتلاق شن عبور می کنند.

نقطه ی 7:

رسیدن به آنسوی باتلاق و درگیری با سربازهای تورانی.
اندکی دیگر پیشروی در میان تپه ماهورها و رمل های بیابان.
یکی از گروههایی که از گیو جدا شده بودند به آنها می پیوندند.
بهرام گودرز: مراقب باشید تورانیها با شترهای خشمگین در راه
به کمین ما نشسته اند. خبرچینی که زیر نخل دیدیم جاسوس
دوجانبه ای بود که هم از ما زر گرفت و هم از سربازهای تورانی!

نقطه ی 8:

تعدادی شتر آتشین – که پشمهای پشت شان آتش گرفته – بسوی ایرانیان حمله می کنند!
درگیری ایرانیان با آنها و از بین بردن شان.
پیشروی دوباره در بیابان.

نقطه ی 9:

رسیدن به خیمه های تورانیان. در گیری با تورانیها. نابودی آنها.
گیو: دلاوران من! تا می توانید از خیمه ها آب بردارید.
هیچ چیز به اندازه آن برای ما و ادامه ی سفرمان اهمیت ندارد.
ادامه ی درگیری با تورانیها.

نقطه ی 10:

رسیدن به رییس آنها.
گیو: ما برای خونریزی نیامده ایم. در طلب کودکی هستیم
که برای شما هیچ اهمیتی ندارد ولی برای بسیار پراهمیت است.
او را به ما بدهید تا از نابود کردن باقی تان دست برداریم.
رییس تورانی: من نمی دانم درباره ی کدام کودک حرف می زنی
ولی فرقی هم ندارد. ما هرگز به خفت تسلیم در برابر شما تن نمی دهیم!
ضمناً بدانید که شما هرگز جان سالم از این بیابان بدر نخواهید برد…
درگیری دوباره آغاز می شود. ایرانیان تورانیان را از بین می برند.
گذر از منطقه ی قبیله ایِ بیابانی.

نقطه ی 11:

رسیدن به سنگلاخ داغی که باید ایرانیان به سرعت از آن عبور کنند وگرنه از شدت گرمای متصاعد شده از آن خواهند مرد!
زمین این قسمت سنگفرشی خاکستری دارد و هُرم گرما از آن برمی خیزد.
ایرانیان حین عبور از آن آرام آرام نیرو و آب از دست می دهند.
سربازان تورانی بر بستر داغ بر سر آنها تیر می ریزند و درگیری رخ می دهد.
ایرانیان از طرفی مجبورند در پس صخره ای پناه بگیرند که با تیرها کشته نشوند و از طرفی نیرویشان بر زمین داغ در حال کم شدن است.
گیو: ارشک، با سربازانت باران تیر بر آنها بباران تا ما گذر کنیم.
ارشک و یارانش جدا می شوند و تیرها برای مدتی کوتاه از سر گیو و یارانش منحرف می شود.
در همین فرصت آنها از سنگلاخ خارج می شوند.

نقطه ی 12:

در راهی انحرافی بسوی یک بلندی صخره ای برفراز بیابان، آنها تیراندازان تورانی را خواهند یافت و آنها را از بین خواهند برد.
ارشک و یارانش نیز کمی بعد به آنها می پیوندند و به راه اصلی برمی گردند و ادامه می دهند.

نقطه ی 13:

بار دیگر کرکس ها حمله می کنند.
بخشی با تیراندازی یاران ارشک و بخشی با شمشیر یاران گیو از بین می روند و ادامه ی راه.

نقطه ی 14:

بخش سوم از یاران ایرانی به فرماندهی گُستهم به آنها می پیوندند و گزارش می دهند.
گُستهم: فرصت مان بسیار اندک است. سربازهای تورانی از
هر طرف به ما حمله ور شده اند. ولی ما جای والاحضرت کیخسرو را
پیدا کردیم. کمی جلوتر در پس همین تپه ماهورها. او سالهاست که با مادرش
اینجا و ناشناس زندگی کرده و حالا هم از آمدن ما بی خبر است.
گیو: راه را نشان مان بده، گُستَهَم عزیز!
پیشروی دوباره این بار با تعداد بیشتر رو به تپه ماهورها.

نقطه ی 15:

نبرد دوباره با تورانیهای بیابانگرد و وحشی.
گذر از آنها و تپه ماهورهای پیش رو.

نقطه ی 16:

رسیدن به مجموعه ای از خیمه های مسکونی تورانی در دل بیابان و کنار یک برکه ی آب و واحه و نخلستان.
گیو(رو به مردم عادی): من گیو پهلوان ایرانیان هستم و
ما برای آزار شما اینجا نیستیم.
کیخسرو را به ما تحویل بدهید تا به ایران ببریم و بر جای درست خود
بنشانیم. ما از شما مردم خوبی که تابحال از او و مادرش که
یادگاران سیاوش اند نگهداری کرده اید سپاسگذاریم.
مقاومتی نیست. کودکی که می دانیم کیخسرو است به همراه مادرش در لباسهای تورانی بیابانی پیش می آیند.
فرنگیس: سربازهای تورانی که حالا ما را شناخته اند
دیگر برای کشتن مان درنگ نخواهند کرد!
ارشک: ما نمی توانیم از راهی که آمدیم برگردیم. سربازها راه پشت سر ما را بسته اند
کیخسرو: من راههای این دور و اطراف را خوب می شناسم.
دنبال من بیایید و به من اعتماد کنید!
و شما ای مردم مهربان قبیله، شما هم با ما به ایران بیایید و
آزاد و شاد زندگی کنید.
گیو: از چوب خیمه ها برای پل روی رود استفاده خواهیم کرد.
آنها را بردارید.
تورانیان بسرعت خیمه هایشان را برمی چینند و ایرانیان و تورانیان خوبِ قبیله، همگی با هم بسوی ایران برمی گردند. لباس این تورانیان رنگ زرد خاصی نسبت به باقی تورانیان دارد که در کنار ایرانیان قابل شناسایی باشد.

نقطه ی 17:

از راهی کوتاهتر و پایین تر از راهی که تاکنون پیموده اند بسوی غرب، ایران باز می گردند.
ایرانیان کیخسرو و مادر او را در میان جمعیت خود حفاظت می کنند و برمی گردند.
در سه جای پیش رو با سربازان تورانی درگیر می شوند و نبردها شدیدتر از قبل و تعداد مهاجمین بسیار بیشتر از پیش است.
گیو: لازم نیست همه ی این مزدورها را بکشید.
فقط به فکر رسیدن به رودخانه باشید. آن سوی آن دیگر دست شان
به والاحضرت نخواهد رسید…

نقطه ی 18:

رسیدن به پایین دست رود شور که مدتی قبل از بالای آن وارد بیابان شده بودند.
درگیری با تورانیان. ساختن پل. عبور از رود و پیوستن به بخشی از نیروهای تازه نفس ایرانی در آنسو به فرماندهی فرامرز پسر رستم.
فرامرز: درود بر تو گیو پور گودرز دلاور که پسر و همسر سیاوش را به وطن برگرداندی!
گیو (با شادی و شجاعت): کیخسرو را به سرعت به ایران ببر فرامرز دلاور و به پدرم
گودرز کشواد بسپار. ما این سوی رود می مانیم تا مانع حمله ی
این بزدل ها به شما و والاحضرت باشیم…
فرامرز اطاعت می کند و کیخسرو و مادرش را به ایران برمی گرداند.
گیو و یاران او نیز در این سوی رود باقی می مانند و تصویر تاریک می شود.

(کات سین 2:)

توضیح تصویر:

*نمایی (که آرام آرام باز می شود – چیزی شبیه به زوم بک) از چشمهای کیخسرو جوان و نیرومند (که بسیار شبیه به شاهپور اول ساسانی است) بر تخت کیانی.
گرداگردش را خردمندان و پهلوانان گرفته اند.
نما باز و بازتر می شود و می بینیم که همگی بر ایوانی برفراز کاخ بزرگ هستند و مردم شهر اطراف کاخ تجمع کرده اند. شهر آذین بسته است و موسیقی با ابهت و شادمانی به گوش می رسد.
*دوربین بسرعت می چرخد و بعد کیخسرو را سوار بر پیل می بینیم که سپاه ایران در نمایشی عمومی از برابر او عبور می کنند.
دوربین با حرکتی آرام و هماهنگ با متن روایت، از روی گروههای مختلف می گذرد و همزمان با دیده شدن آنها توضیح شان را نیز می شنویم.
*دوربین با حرکتی سریع به صحنه ی بعدی می رسد: کیخسرو بر تخت در تالار خود است و گروهی از مردم ژنده و ترسان در برابر او بار یافته اند. این تصویر کمپوزیسیونی بسیار شبیه به تصویر تخت جمشیدیِ «داریوش شاه بر تخت و فرد دادخواه» (متظلّم مادی) دارد. توضیحات کشاورزان ارمان بر این صحنه می آید. کیخسرو غرق در فکر است.
تصویر بر حضور بیژن و گرگین که در ردیف پهلوانان در تالار ایستاده است پیش می رود و بر آنها فید می شود…

متن راوی بر تصویرهای بالا و متن کپشن زیر تصویرها در صورت لزوم:
«با کنار رفتن کیکاووس از پادشاهی در پارس، کیخسرو جوان به جای او بر تخت پادشاهی تکیه می زند و ایرانیان زیر پرچم او دیگر بار متحد می شوند و روند آبادانی ایران آغاز می گردد.
همه ی پهلوانان و خِردمندان ایرانی از جمله رستم و زال به او می پیوندند و از او می خواهند تا کین سیاوش را که نماد ستمهای توران بر ایران بود، بستاند.
کیخسرو سوار بر پیل، از سپاه ایران و پهلوانان و خاندانهای بزرگ ایرانی که هر یک مسئولیتی را برای مبارزه با توران برعهده گرفته اند، سان می بیند:
فریبز پسر کاووس با درفش خورشید نشان – گودرز با درفش شیرنشان – گیو با درفش گرگ نشان – رهام با درفش ببر نشان – توس با درفش پیل نشان – گستهم با درفش ماه نشان – ارشک فرزند همای و بلوچ هایش که هرگز از هیچ رزمی نگریخته اند – فرهاد پهلوان ابرشهر با درفش آهو نشان – گرازه با درفش گراز نشان و مردان کمند افکن اش – زنگه ی شاوران با درفش همای پیکر و سپاه عربان – فرامرز پسر رستم با سپاه سیستان و درفش با نقش اژدهای 7 سر و…

تا اینکه کشاورزان منطقه ی اِرمان در مرز ایران و توران برای دادخواهی از شرّ گرازهای عجیب و متجاوزی که به کشتزارهای آنها حمله کرده اند نزد کیخسرو می آیند.
کیخسرو این نشانه را درک می کند و ضمن آماده شدن برای نبرد بزرگ با تورانیان، دو پهلوان جوان و دلیر خود، بیژن و گرگین را برای نابودی گرازها و کمک به مردم، به کشتزارهای شرقی رهسپار می کند».

مرحله ی دوم:

متنی که در وقت بارگذاری بازی و به عنوان کپشن در ابتدای مرحله می آید و اهداف آن را بطور کلی مشخص می کند:
«بیژن و گرگین و افرادشان بسوی کشتزارهای اِرمان در شرقی ایران و مرزهای توران براه افتادند.
خبرهای از راه رسیده حکایت از موجوداتی عجیب و نیرومند در کشتزارها می داد اما بیژن هراسی در دل نداشت.
او پسر گیو و نوه ی گودرز کشواد بود و دلیرترین جوانِ خاندانِ گودرزیان…
همین باعث می شد تا همه ی دلاوران هم سال او به موقعیت و توانایی اش غبطه بخورند.
در این بین بیش از همگان، گُرگین از خاندان مهرداد بود که در دلش به بیژن حسادت می کرد و البته آن را پنهان می داشت.
این سفر جایی بود که گُرگین فرصت می کرد حسدش را آرام آرام بر سر بیژن بریزد و انتقام اش را از او بستاند».

نقطه ی 1:

در خط ابتدایی یک کشتزار پهناور، بیژن و گرگین و سربازان شان ایستاده اند و کنار آنها زیر دار و درختی که برپاست، خیمه و خرگاه شان را بپا کرده اند.
بیژن: یکی از ما باید با چند سرباز پیشاپیش نیروها وارد این مزارع بشود
تا کمی اوضاع و احوال این سکوت غریبی که در آنها برپاست روشن شود!
گرگین: روشن است که از من انتظار نداری جانم را کف دستم بگیرم و
وارد این ساقه های درازی بشوم که هز لحظه ممکن است سر و کله ی
یک گراز گردن کلفت از تویشان پیدا بشود؟!
بیژن: من پیشاپیش می روم ولی تو هم گوش به زنگ باش…
اگر نیاز به کمک بود کسی را می فرستم عقب تان…
گرگین: حالا تو برو تا ببینیم چه بشود!
بیژن و ده سرباز او پیاده وارد کشتزاری که همقد آدمیزاد شده است می شوند و هیبت هایشان در میان ساقه ها مبهم می شود.

نقطه ی 2:

در دل کشتزار پیش می روند تا در کنار یک کلبه ی جگن پوش در دل مزرعه ی زرد رنگ و بلند، می بینند که چند گراز مشغول نابود کردن کشاورزان اند.
بیژن: سربازان دلاور ایرانی! برای نجات مردمی که به ما
پناه آورده اند، حتی یک گراز کثیف را هم در این سرزمین باقی
نگذارید!
سربازان و گرازها لابلای مزارع با هم درگیر می شوند و همه ی آنها را نابود می کنند.
مردمی که داخل کلبه های کشورزی زنده مانده اند پس از نجات یافتن بسوی بیژن می روند.
کشاورز1: آنها همه جا هستند. تعدادشان بسیار زیاد است!
مدتهاست که این سرمین را زیر هجوم شان لگدکوب کرده و زمین های
ما را تصاحب کرده اند… فرمانده ی آن از مردم کَرگسار است
که در پای کوه در انتهای این کشتزارها زندگی می کند…
بیژن: همراه با خانواده ات از این کشتزارها بیرون برو و تا غروب صبر
کن تا به فرمان کیخسرو بزرگ، شرّ همه شان را از این زمین پاک کنیم.
کشاورزان دوان دوان از کشتزار بیرون می روند.
نیروهای ایران در میان گندمزار به پیش می روند.
گندمزار گاهی بسیار بلند و گاهی کوتاه تر می شود.

نقطه ی 3:

در کنار یک مترسک، چند سایه ی تنومند بسوی نیروهای ایرانی حمله می کنند.
نبرد با گرازها.
گرازها بدنی شبیه انسانهای تنومند دارند و نقابی بسیار طبیعی شبیه به سر گراز، بر سر گذاشته اند.
چیزی شبیه به اسفنکس های ماورای طبیعی ولی در واقع قبیله ای هستند که خود را به این شکل در آورده اند.
بیژن و گروهش به سخت آنها را نابود می کنند.
بیژن (به یکی از افرادش): بسرعت پیش گرگین و باقی نیروها برو
و آنها را برای کمک به اینجا بیاور… یک ثانیه هم نباید از دست برود…
سرباز از آنها جدا می شود و باقی گروه به پیشروی ادامه می دهند.

نقطه ی 4:

در کنار یک چاه آب، محوطه ای باز و خارج از کشتزارها قرار دارد که گرازها بر آن گرد آمده اند. با رسیدن ایرانیان، آنها حمله ور می شوند. صدای آنها چیزی شبیه فریاد زدن و خرناسه کشیدن است!
ایرانیان با تیراندازی از دور، بخشی از آنها را نابود می کنند و بخشی را با نبرد تن به تن.
چند کشاورز ایرانی اسیر در کنار چاه آب، دست و بسته نشسته اند.
ایرانیان آنها را آزاد می کنند.
سردسته ی کشاورزان: آنها همه چیز ما را از ما گرفتند.
خانواده ی ما را نزد سردسته شان بردند و محصولات مان را غارت کردند.
ما دیگر بیش از این تحمل نخواهیم کرد…
بیژن: می توانید به ما ملحق شوید و انتقام تان را از آنها بگیرید.
سردسته کشاورزان: تا پای جان با شما و نیروهای پادشاه کیخسرو خواهیم بود.
(کشاورزان غریو شادی سر می دهند).
بیژن (به سربازانش): به آنها اسلحه بدهید.
کشاورزان مجهّز می شوند و زیر فرمان بیژن همگی دوباره براه می افتند. (در اینجا آب و غذا و اسلحه و نیرویشان را پُر و تازه می کنند).

نقطه ی 5:

راهشان را از میان کشتزارها ادامه می دهند.
بیژن: ما را راهنمایی کنید تا زودتر به مقصد برسیم.
سردسته ی کشاورزان: از راه سمت راست که برویم کمی دیگر پای کوه و قرارگاهشان هستیم.
تهاجم چند هیبت گرازگونه ی دیگر در لابلای بوته ها و علفها.
نبرد و نابودی آنها. پیشروی دوباره در دل کشتزار.

نقطه ی 6:

رسیدن به کنار یک غار صخره ای که به اعماق زمین می رود. چندین گراز آن دور و اطرافند.
ایرانیان آنها را نابود و داشته های آنها در دهانه ی غار را تصاحب می کنند و چند اسیر دیگر را نیز آزاد می کنند که آنها نیز مسلّح می شوند و به ایرانیان می پیوندند.
موسیقی شدت می گیرد و تعداد نیروها بیشتر می شود.
اما نگهان چند گراز نیرومند از چند سو حمله می کنند.
حمله شدید است و بخشی از کشاورزان و نیروی ایرانیان از دست می رود.
سردسته کشاورزان نیز در آخرین لحظات کشته می شود.
سردسته کشاورزان (زخمی): از پشت این صخره، راهی هست که شما را به قرارگاه
شاه گرازان می رساند (و می میرد).
قاصد بیژن بسوی گرگین از راه می رسد و تنها چند سرباز بهمراه اویند.
قاصد: قربان! جناب گرگین گفتند فعلاً صلاح نیست که درگیر این ماجرا شوند
و کمی دیرتر به شما خواهند پیوست. اما تعدادی از سربازها را برای کمک فرستادند.
بیژن (خشمگین): افراد دلاور من، با تمام سرعت و قوا به پیش برای نابود کردن گرازها…
بیژن و افرادش براه می افتند و راه اندکی خالی تر و کوهستانی تر می شود.

نقطه ی 7:

گرازهای تیرانداز از آن سوی یک نهر که پیش روی ایرانیان است بر سرشان تیر می ریزند.
ایرانیان بسرعت پُل می سازند و تیر می اندازند و از نهر عبور می کنند و درگیر می شود.
تعدادی از اسرا را که زن و کودکند آزاد می کنند که آنها بسوی خارج کشتزارها می گریزند.

نقطه ی 8:

ادامه ی راه در مسیری شبیه به دشتی که در انتها به کوه می رسد و کمی شیب می گیرد.
گروهی از گرازها پیش می آیند ولی قبل از حمله، سردسته شان برای مذاکره پیش می آید.
بیژن جلو می رود.
سردسته گرازها: شما با کارهایتان، ارباب ما را خشمگین کرده اید.
او مرا فرستاده تا به شما بگویم که از خونتان می گذرد اگر همین حالا از
املاک او بیرون بروید وگرنه خونتان به گردن خودتان!
بیژن: اینجا ایران است و به هیچ فرد و گروهی باج نمی دهد!
امروز چنان این مزرعه ها را از خون شما جانورک های شاخدار سیراب
کنم که تا صد سال از زمینش بجای گندم، بچه گراز بیرون بیاید!
گرازها خشمگین حمله ور می شوند و ایرانیان آنها را نابود می کنند.

نقطه ی 9:

پیشروی در دشت و میان کشتزارها تا رسیدن به فضایی که صخره ای تر از باقی جایهاست.
در اینجا از راهی دیگر گرگین و تعدادی از نیروهایش به بیژن می پیوندند.
بیژن: می گذاشتی همه ی کارها را بکنیم و بعد سر برسی!
گرگین (با تمسخر و خنده): چه فرق می کند که پسر مهرداد بجنگد
یا نجنگد؟!… آخرش وقتی قرار است همه چیز به اسم پسر گیو و
خاندان گودرز تمام شود، پس بهتر است که بیشتر کارها را هم خودت
تمام کنی… ولی ناراحت نباش، در انتهای راه برای تو خبر جالبی دارم!
بیژن و گرگین و یاران شان بسوی قرارگاه گرازها براه می افتند و در راه با یک گروه دیگر از دشمنان می جنگند و پیش می روند.

نقطه ی 10:

قرارگاه بزرگی پای کوه از خیمه و خرگاه برپاست.
ایرانیان با گرازها که پرتعدادتر و مجهزتر از قبل اند درگیر می شوند.
جنگ بزرگ و پایانی مرحله درمی گیرد.
ایرانیان پس از نابود کردن بسیاری از خیمه ها و نیروهای دشمن، به بزرگترین خیمه در پای کوه می رسند.
هوا قرمز شده و دم غروب است.
ارباب گرازها که از همه شان درشت جثّه تر و مهیب تر است از خیمه اش بیرون می آید و رودرروی بیژن و گرگین می ایستد.
ارباب گرازان: احمق تر از آن بودید که به پیامی که برایتان دادم گوش بدهید.
بسیارخب! طعم زور بازوی مرا که بچشید، افسوس خواهید خورد
که چرا حرف ناشنوی کرده اید!
درگیر می شوند و پس از نبردی سخت تر از باقی نبردها، گراز بزرگ بر خاک می افتد.
بیژن درفش کاویانی را کنار او در خاک فرو می کند و تمامی غنایم را بدست می گیرد.
بیژن (با مزاح): ما برای نگاه داشتن مرزهای این مُلک، رجزهای زیادی شنیده ایم
اما هیچ کدامش به اندازه ی وز وز این نرّه غول، گزنده نبود!
تصویر در تاریکی فرو می رود.

(کات سین سوم:)

توضیح تصویر:

* نمایی از بیژن رنجور و ژولیده که واژگون در چاه عمیق و هولناکی آویزان شده است. منیژه نیز با سراسیمگی و بیچارگی بر سر چاه نشسته و شمع بدست او را نظاره می کند.
* با حرکت سریع دوربین، از میان جام جهان نمای کیخسرو که نمای قبل، از دید او در جام بوده است، بیرون می آییم و می بینیم که کیخسرو و رستم بر سر جام جهان نما ایستاده و غرق در اندیشه اند.
* دوربین با یک حرکت سریع به کاروان ایرانی رستم و پهلوانان در جامه ی بازرگانان می رسد که در یک بیابان خشک راه می سپارند.
*حرکت سریع دوربین بر شبی که رستم، بیژن را با ریسمانی بالا می کشد و منیژه در کجاوه نشسته است. باقی همراهان مشعل بدست گرداگرد چاه ایستاده اند و ماه در آسمان می درخشد.

متن راوی بر تصویرهای بالا و متن کپشن زیر تصویرها در صورت لزوم:
«به وسوسه ی گرگین، بیژن به دنبال منیژه، دختِ افراسیاب می رود و توسط سربازان افراسیاب دستگیر می شود. او به وساطت پیران، از مرگ نجات می یابد ولی سرنگون در سیاهچالی آویزان می گردد تا در اسارت و تنهایی مرگ را ذره ذره در آغوش بکشد.
منیژه نیز که عاشق اوست از دربار رانده و گدای پای سیاهچال او می شود.
از این سو کیخسرو در جام جهان نمای خود جایگاه بیژن را می یابد و به همراه گرگین که از کردار خود پشیمان شده، رستم را به نجات بیژن عازم می کند. رستم نیز به همراه گرگین و گستهم و زَنگه و گُرازه و اَرَشک در جامه ی بازرگانان، رهسپار سرزمین «کَرگساران» می شود.
رستم، بیژن را از سیاهچال فراری می دهد و به همراه منیژه به ایران بازمی گردانَد.
اینجاست که سپاه سی هزار نفری ایران به فرماندهی توس رو بسوی توران می گذارد و پیش از رسیدن به مرزهای دوردست، به اشتباه، «فُرود» پسر دیگرِ سیاوش از جَریره را در دژ کلات از بین می برد و موجب اندوه ایرانیان می شود تا نتوانند بدرستی از پس نبرد با تورانیان در مرزهای شرقی بربیایند».

مرحله ی سوم:

متنی که در وقت بارگذاری بازی و به عنوان کپشن در ابتدای مرحله می آید و اهداف آن را بطور کلی مشخص می کند:

«همزمان با فرا رسیدن زمستان سخت، سپاهیان ایران زمین به مرزهای از دست رفته ی شرقی می رسد؛ مرزی کهاز عصر آرش کمانگیر قرار بوده رودخانه ی جیحون باشد ولی با تجاوزهای مداوم تورانیان، اینک کَشَف رود شده است.
ایرانیان با دل چرکین از خودسری های توس، با دلاوری تمام می کوشند راه را از میان موانعی که تورانیان در مرز ایجاد کرده اند بسوی شرق بگشایند؛ موانعی که نخستین آنها دیوار عظیم هیزمینی ست که به دستور افراسیاب در انتهای درّه ی کاسه رود برپا کرده اند».

نقطه ی 1:

هوا سرد و برفی ست و بر گوشه و کنار زمین، توده های برف سنگین به چشم می خورد.
تعداد سربازان ایرانی که بخشی از آنها را می بینیم و خیمه و خرگاهشان برپاست، بسیار زیاد است.
توس و گیو و بیژن سخن می گویند.
توس: از این پس سربازان من، به سه گروه خواهند شد. یک گروه با
بیژن از سوی جنوبی برای گشودن راه
و یک گروه با گیو از مسیر شمالی برای باز کردن دیوار هیزمین خواهند رفت؛
گروه سوم با من در اینجا بمانید تا پس از گشوده شدن راه به پیشروی
ادامه دهیم…
از ایرانیان فوراً دو گروه نامبرده جدا می شوند و از توس و بخش بزرگتر سپاه ایران فاصله می گیرند.
بیژن(به گیو): پدر بزرگوارم، من از راه هموار پائین بسرعت می روم و
مسیر پیشروی شما را باز می کنم تا در برابر دیوار به هم برسیم.
آنها از بالای صخره ها بر مسیر عبور شما مسلط اند و کمانداران شان
می توانند راه شما را دشوار کنند.
و بهمراه یارانش از جاده ی مالروی سوی راست براه می افتد.
فضا کوهستانی ست و در مسیر تعدادی تک درخت و بوته و نهرهای کوچک نیز به چشم می آید.

نقطه ی 2:

با پدیدار شدن چند تورانی، بیژن و یاران او با آنها درگیر می شوند و آنان را از بین می برند.
راه کوهستانی کمی ارتفاع می گیرد و تا بیژن و یارانش به اتاقکهایی برفراز کوه می رسند.
کمانداران تورانی از درون این اتاقکها بر جاده ی شمالی مسلط اند و مانع عبور سربازان ایرانی از آن مسیر می شوند.

نقطه ی 3:

بیژن و یارانش با کمانداران در مقابل اتاقکها درگیر می شوند و آنها را از بین می برند.
بیژن و یارانش در مسیرشان پیش می روند و پس از چند درگیری پراکنده، در انتهای راه مرتفع به سردسته ی تورانیان گردنه می رسند.

نقطه ی 4:

نام سردسته ی تورانی، «پلاشان» است و جنگجویی بسیار تنومند و قوی ست.
او و یارانش در برابر بیژن قرار می گیرند و پیش از نبرد به رسم آن روزگار، دو سرکرده با هم سخن می گویند.
پلاشان: اینجا چه می خواهید سربازهای غریبه؟! به مرزهایتان برگردید
پیش از آنکه خون همه تان را بریزم!
بیژن: راه را باز کن پاسبانک مرزی… من سرباز غریبه نیستم. بیژن ام!
دلاور ایرانیان و پسر گیو. نواده ی گودرز کشواد!
اما یادت باشد که ما می خواهیم درست همان کاری را بکنیم که تو خواستی!
پلاشان: بسیارخب! پس تا مرگ را پیش چشمتان نیاورده ام راهتان را
بکشید و برگردید پی کارتان…
بیژن: ما آمده ایم تا به مرزهایمان برگردیم. منتها نه این مرزهای جعلی
که شما تورانی های متجاوز آن را با دیوارهای هیزمی و زور نیزه هایتان
به ما تحمیل کرده اید. ما می خواهیم به مرزهای زمان منوچهر و آرش برگردیم…
و برخواهیم گشت!
سربازان دو گروه درهم می ریزند و بیژن و پلاشان نیز رودررو می شوند.
کشتن پلاشان دشوارتر از بقیه ی تورانی هاست اما سرانجام به زور بازوی بیژن و یارانش محقق می شود.

نقطه ی 5:

بیژن و یارانش پس از تصاحب ارتفاعات حاشیه ی کاسه رود راهشان را ادامه می دهند و در این مسیر با باقیمانده ی تورانیان این منطقه می جنگند و در ادامه ی جاده ی جنوبی که مسیری سرازیری ست و به جاده ی شمالی می پیوندد پیش و پائین می روند.

نقطه ی 6:

دو جاده ی شمالی و جنوبی به هم می رسند و گیو و بیژن نیز در برابر هم قرار می گیرند.
گیو: درود بر تو پسر دلاور ایرانی ام! تمام سربازان ما با تندرستی و بی گزند
به اینجا رسیدند. از اینجای کار را به پدرت بسپار و آسوده خاطر، همراه ما شو.
دو گروه به هم می پیوندند و در یک جاده ی پَهن تر رو به شرق براه می افتند.

نقطه ی 7:

آنها به تعدادی از سربازان پراکنده ی دشمن می رسند و آنها را بین می برند و جلو می روند تا سرانجام به نزدیکی دیوار عظیم هیزمین می رسند. اما از اینجا به بعد، پیش رفتن بسیار دشوار است زیرا سربازان تورانی از فراز دیوار ستبر و دراز، به محض دیدن شان بسویشان تیر می اندازند.

نقطه ی 8:

ایرانیان پشت یک صخره ی بسیار بزرگ، پناه می گیرند و اندکی با دیواره فاصله دارند.
تورانیها به محض اینکه ایرانیان از پس صخره بیرون می آیند بسویشان تیر می اندازند.
گیو: ابتدا آتش بسازید که برای گذشتن از این دیوار، تنها سلاح همین است!
سربازان او بی درنگ دست به کار می شوند و کمانداران تیرهایشان را آتشین می کنند و دیگران نیز مشعلهای روشن بدست می گیرند.
گیو: برای از بین بردن این دیوار هیولایی
باز هم باید تقسیم بشویم. من بخش شمالی و میانی آن را به آتش می کشم و
تو پسرم با سربازانت بخش جنوبی آن را از بین ببر.
از یاد نبرید که در پس این دیوار، شهر گروگرد از آن ما خواهد شد
و مردم آن پس از سالها اسارت، به آغوش ایران برخواهند گشت…
این بار بیژن و یارانش بسوی جنوب دور می شوند و ما با گیو و یاران او در پس صخره ها می مانیم.

نقطه ی 9:

از آنجا تیراندازی تورانیان پیوسته نیست و فاصله ای بین یک سری تیر تا سری بعد وجود دارد، گیو و یارانش می توانند از این فاصله ی تناوبی استفاده کنند و صخره به صخره بسوی شمالی دیوار هیزمین نزدیک بشوند.

نقطه ی 10:

در شمالی ترین نقطه ی دیوار بزرگ که به کوهستان پیوسته است، یاران گیو، دست بکار می شوند.
آنها با سربازان زمینی و کمانداران فراز برجها، درگیر می شوند.
ضمناً باید نیروی دیوار را از کار بیندازند. نیروی دیوار با آتش های مداوم کم و کمتر می شود تا سرانجام آتش می گیرد.
گیو: کافی ست 7 نقطه ی این دیوار را آتش بزنیم و بعد به تمامی
خواهد سوخت. عجله کنید یاران دلیر من!
[5 نقطه ی سوختنی دیوار را گیو آتش خواهد زد و دو تا را بیژن در آنسو که اختیارش بدست ما نیست. این نقطه های دیوار، اندکی برجسته تر و فرسوده تر از باقی بافت دیوار هیزمین هستند طوریکه بازیکن می تواند با دیدن آنها تشخیص بدهد که آنها نقاط صدمه پذیر حصار عظیم هستند].

نقاط 11، 12، 13 و 14:

سربازان ایرانی، طبق توضیح بالا و درست مطابق با نقطه ی دهم، ضمن درگیری های زمینی و دفاع هوایی در برابر تیرهای تورانیان، نقاط مشخصی از دیوار را زیر آماج حملات شان می گیرند.
پنج نقطه ی مورد نظر گیو، یکی پس از دیگری، نابود می شوند و شعله ور می مانند.
تا جایی که سراسر دیوار یکپارچه آتش می شود. کمانداران و سربازان تورانی می گریزند و گیو و بیژن و سربازان ایرانی بهم می رسند.
بیژن: سرتاسر دیواره در حال سوختن است پدر نازنین ام!
اما حرارت آنها بزودی همه ی ما را خواهد سوزاند…
گیو: باید پشت این صخره ها پناه بگیریم تا راه باز شود…
برادرم بهرام نزد توس سپهسالار برگرد و از او نیروی کمکی بگیر.

نقطه ی 15:

سربازان باقی مانده ی ایرانی بسرعت پشت صخره ی بزرگی که آنجاست می روند و پناه می گیرند و بهرام ِگودرز هم بسرعت جدا می شود و بسوی غرب برمی گردد.
باقی نیروهای ایران نیز صبر می کنند تا 20 ثانیه ی دیگر…
دیوار با سروصدای مهیبی فرو می ریزد و جای آتش را خاکستر و دود می گیرد.
ایرانیان از میان راهِ باز شده، داخل می شوند.

نقطه ی 16:

نبردهای پراکنده میان ایرانیان و تورانیان در آنسوی دیوار رخ می دهد و در این بین نیروهای کمکی ایرانی از سوی توس نیز سر می رسند.
بهرام پسر گودرز: توس سپهسالار پیام داد
که شما به پیشروی تان ادامه بدهید و او و باقی نیروها
به زودی به شما ملحق می شوند.
ایرانیان پس از نبرد به منطقه ای مسکونی که نامش شهر گروگرد است وارد می شوند.

نقطه ی 17:

ایرانیان کمی جلوتر در میان انبوهی از خانه ها هستند.
گیو: به هیچ خانه ای صدمه نزنید. ما ایرانیان نباید مثل هیچ متجاوز نابودگری
رفتار کنیم. به مردم و زنان و پیران و کودکان کاری نداشته باشید.
به سربازانی که سلاحهایشان را بر زمین می گذارند امان بدهید.
ایرانیان در میان خانه ها رو بسوی شرق به پیش می روند و تنها با سربازهای مهاجم می جنگند.

نقطه ی 18:

نبرد در میان شهر گروگرد که خانه های بسیاری دارد، تا میانه های شهر ادامه می یابد تا سرانجام بخشی از سپاه توران، به سرکردگی «تژاو» برابر آنها قرار می گیرد.
تژاو: با پای خودتان به مسلخ گاه خوش آمدید! من داماد شاهنشاه افراسیاب
و پادشاه شهر گروگرد به شما که بسوی مرگ شتافته اید خوشامد می گویم!
گیو: لاف بیهوده نزن و تماشا کن که چطور وجب به وجبِ خاک سرزمین مان
را از شما دزدان شرقی پس خواهیم گرفت!
نبرد میان ایرانیان و تورانیان در می گیرد.
نبرد، طولانی ست و میان کوچه ها و خانه ها ادامه می یابد. تژاو بیشتر پشت سربازانش پنهان می شود و کمتر در نبردها شرکت می جوید.
بیژن: آهای ترسویی که به دامادیِ پادشاهِ قاتلها افتخار می کنی؛
پس چرا پیش نمی آیی تا طعم شمشیر مرا بچشی؟!
نبرد میان تژاو و بیژن در می گیرد ولی تژاو پیش از آنکه تمام نیرویش را از دست بدهد و پس از اینکه همه ی تورانیان کشته می شوند، از میدان نبرد فرار می کند.
گیو: پیش اربابت فرار کن و به او بگو که این بار ایرانیان
برای پس گرفتن همه چیز، از خاک تا کین، به سوی او می شتابند…
ایرانیان در میان خانه ها برجای می مانند و صفحه فِید می شود.

(کات سین چهارم:)

توضیح تصویر:

•    تژاو در برابر افراسیاب در تالاری تاریک و بزرگ زانو زده و دست بر سینه دارد. مشعلها روشن اند و نوری سرخ بر چهره ی افراسیاب می تابانند. شاه تورانی بسیار خشمگین است و گَرسیوَز، برادرش در کنار گوش او چیزی را نجوا می کند. افراسیاب مرد بسیار تاریک و ترسناکی ست. بسیار تنومند با ریش و موی بلند و مجعد و همه چیزش از طلا.
•    دوربین با یک حرکت سریع بسوی بخشی از تابلو می گردد که سپاهی عظیم از تورانیان در پس پیران ویسه – سوار بر اسب و با غرور – پیش می آید. طوماری شبیه به حکم سپهسالاری در مشت راست پیران است و او بسیار خوش هیبت اما با لباسهایی مخوف شبیه به مغولان بر تن است.
•    چرخش سریع دوربین بر نبردی که میان ایران و توران برپاست. پیران بر بالای یک کوه در سمت راست و توس در بالای کوهی در سمت چپ جنگ را نظاره می کنند. غلبه ی بصری برای تورانیان است و این تصویر طولانی و پرجزئیات است. دلاوران ایرانی در این سو و تورانیان در آنسو می جنگند و سواره و پیاده بر هم می تازند. دوربین می تواند چند باره به جزئیات کات بخورد و برگرد و جابجا بشود.

متن راوی بر تصویرهای بالا و متن کپشن زیر تصویرها در صورت لزوم:
«اما سخنان گیو، زمانی که به گوش افراسیاب رسید، چنان او را برافروخته کرد که سپاهی سترگ به فرماندهی پیران ویسه، بزرگترین دلاور و مشاورش بسوی ایرانیان فرستاد.
در این وقت ایرانیان که از پیروزی نخست خود مغرور و غافل شده اند به شادی مشغولند که ناگاه پیران بر آنها شبیخون می زند. ایرانیان شکست می خورند و به کاسه رود عقب می نشینند. خبر به کیخسرو می رسد و او فریبرز را به فرماندهی سپاه می فرستد تا با صبوری به بازسازی و آرامش سپاه ایران بکوشد. توس نیز بازمی گردد و به جرم کشتن فرود و شکست سنگینش در برابر پیران بازداشت می شود.
فریبرز به مذاکره با پیران مشغول می شود. تورانیان یک ماه به ایران مهلت می دهند تا به مرزهای سابق بازگردند ولی ایرانیان نمی پذیرند و اندکی بعد نبردی دیگر درمی گیرد.
هومان تورانی، فریبرز را شکست می دهد و به عقب نشینی وامی دارد. فریبرز نیز با درفش به کوه می گریزد. اما بیژن، درفش را بازمی گرداند و ایرانیان دوباره می تازند و باز هم شکست می خورند. در این نبرد تلخ، ریونیز پسر کاووس می میرد. گستهم از اسب سقوط می کند و بیژن او را در لحظات آخر نجات می دهد. بهرام پسر گودرز نیز شبانه در میان تورانیان گرفتار می شود، دلیرانه می جنگد و نامردانه توسط تژاو کشته می شود.
گیو کمی بعد انتقام برادرش را از تژاو می گیرد و او را نابود می کند…
اما نتیجه و سرانجام برای سپاه شکست خورده ی ایران چنین می شود که به مرزهای قبلی بازگردد و مورد خشم کیخسرو قرار گیرد. این بار با شفاعت رستم است که کیخسرو آنها را می بخشد و لشگری دوباره به فرماندهی توس و گیو بسوی توران می فرستد. دیگربار مذاکرات بی فایده ای با پیران صورت می گیرد که به نبردی بزرگ به نام «هنگامه ی هماوَن» می انجامد. در ابتدای این نبرد، توس، ارژنگ تورانی را می کشد و با هومان ویسه می جنگد و او را فراری می دهد. اما پیران تورانی که می بینند همه چیز به نفع ایرانیان در حرکت است، این بار دست به دامان جادوگری به نام بازور می شود تا در کار ایرانیان خدعه کند و آنها را به سراشیبی شکست بیندازد».

مرحله ی چهارم:

متنی که در وقت بارگذاری بازی و به عنوان کپشن در ابتدای مرحله می آید و اهداف آن را بطور کلی مشخص می کند:
«پیران ویسه، جادوگری تورانی به نام «بازور» را مأمور می کند تا بر سر کوهی بنشیند و دشت نبرد را جادو کند چنان که برف و سرما بر سر ایرانیانِ پیروز قرار گیرد و تورانیها بر آنها مسلط شوند.

چنین می شود و ایرانیان بسیاری تلف و کشته می شوند.
شیب شکست ناگهان و چنان برای ایرانیان تند می شود که همگان به فکر چاره می افتند اما هیچ کس خبر ندارد که این گزند از کجا فرود می آید تا اینکه پیرمردی دانا بسراغ رُهام پسر گودرز می رود و او را از سرّ این شکست آگاه می کند».

نقطه ی 1:

صدای نبردی که در دشت و پای کوه هماوَن ادامه دارد، به گوش می رسد اما چیزی که پیداست، سپاهی کوچک به فرماندهی رُهام پسر گودرز است که با پیرمردی دانا در دامنه های خلوت یک کوه سخن می گوید.
پیرمرد: چیزی تا غلبه ی نیروهای شرور بر سپاهیان ایران نمانده است
و تو تنها تا رسیدن ظهر فرصت داری تا خودت را به قلّه ی کوه برسانی
و بازور جادوگر را که موجب تضعیف نیروی ایرانیان شده، از بین ببری.
رهام: اما تا ظهر چیزی نمانده!
پیرمرد: جادوی شرارت بار بازور، تا زمانی که آفتاب به میان آسمان برسد
به حدّ نهایی خود نمی رسد؛ اما از آن به بعد، هر لحظه از کلّ نیروی سپاه ایران
کم خواهد شد تا سرانجام با رسیدن غروب آفتاب، دیگر هیچ فرّ و نیرویی
با شما نخواهد ماند؛ عجله کن پسرم!
پیرمرد ناپدید می شود و رهام دلاور و سپاه کوچک دوازده نفره اش بسرعت براه می افتند.
[از این وقت تا رسیدن آنها به بازور بر سر قله ی کوه، تنها ده دقیقه ی فشرده فرصت برای بازیکنان باقی ست. نمادی از یک خورشید که آرام آرام به میان آسمان نزدیک می شود نیز می تواند در کنار تصویر خودنمایی کند و بر دغدغه ی بازیکن برای رسیدن به جادوگر بیفزاید.]

نقطه ی2:

رهام و گروهش از راهی باریک در کنار کوه بالا می روند تا به جمعی از سربازان تورانی برمی خورند. با آنها درگیر می شوند و آنها را از بین می برند.
رهام: سربازان من! ما برای پایداری سرزمین مان و برای
نجات دادنش از دست این نامردمان جادوپرست، می جنگیم.
فرصت را از دست ندهید… پیش از فرا رسیدن نیمروز، باید
کالبد جادوگر شرور را از جان تهی کنیم…
سربازان غریو شادی بر می کشند و گروه دوباره براه می افتد.

نقطه ی 3:

پیش می روند و راه کمی بازتر می شود ولی بارانی از تیر بر سر ایرانیان فرو می ریزد.
آنها به سرعت صخره ها پناه می گیرند و در فاصله ی بین ریزش تیرها که مدتی به اندازه ی پنج ثانیه یکبار و متناوب است، از یک پیچ کوهستانی عبور می کنند و به طبقه ی بالاییِ جاده می رسند که تورانیان از همانجا کمین کرده اند و بر سر ایرانیان تیر می ریزند.
ایرانیان آنها را از بین می برند و به راهشان در جاده ی مارپیچ کوهستانی ادامه می دهند.

نقطه ی 4:

آفتاب هر لحظه به نیمه ی آسمان نزدیکتر می شود و جاده ی مارپیچ همچنان ادامه دارد که ناگهان سنگی بزرگ و دایره ای، می غلتد و بسوی آنها می آید.
ایرانیان به موقع از برابر آن به حفره ای که در کنار جاده است می شتابند و جان بدر می برند.
این ماجرا تا پنج بار تکرار می شود و ایرانیان هر بار ضمن کمی پیشروی، با هوشیاری از برابر سنگهای غلتان بزرگ کنار می روند.

نقطه ی 5:

آفتاب به میان آسمان بسیار نزدیک شده که به آخرین پیچ های فراز کوهستان می رسند و این بار با گروهی انبوه تر و نیرومندتر از تورانیان رودررو می شوند.
نبرد با آنها زمان بیشتری را می گیرد و آنها باز هم پیش و بالا می روند…

نقطه ی 6:

آفتاب در کنار تصویر چشمک می زند و اخطار می دهد که دیگر تا به ظهر چیزی نمانده ست.
سربازان ایرانی و رهام به نوک کوه می رسند و صدای نبرد بزرگی که در دشت برپاست همچنان به گوش می رسد.
ایرانیان و تورانیان بر سر کوه درگیر می شوند و بازور در کنار آتشی که برپا کرده و کنار آن تعدادی موش و کلاغ و… به سیخ کشیده و ورد می خواند مشغول جادوگری ست.
آفتاب آلارم می دهد و ایرانیان بسرعت تورانیانی را که بر سر کوه از بازور جادو حفاظت می کنند از بین می برند تا به او برسند.
[اگر دیر برسند در زیر تصویر، نماد آفتاب منفجر می شود و نواری سبز رنگ که نماد جان ایرانیان است به سرعت کم می شود و سرخ و بعد خالی می شود و تصویر سیاه می شود]!
پس از نابودی سربازها نوبت به بازور می رسد و او کمی سخت تر از بین می رود. به محض نابودی او صدای آلارم و تصویر آفتاب در گوشه ی تصویر از بین می رود و همه چیز به حالت طبیعی برمی گردد.
در این وقت صدای نبردی که از دوردست می آید خاموش می شود و پیرمرد دانا ظاهر می شود.
پیرمرد دانا: درود بر تو رهام دلیر پسر گودرز! طلسم باطل شد
و سپاه ایران حالا می تواند در شرایطی برابر با تورانیان نابکار برزمد…
رهام: نمی دانم چرا صدای نبرد در دشت هماون یکباره خاموش شد؟!
پیرمرد (با خنده):چون نه تنها جادو از سر ایرانیان برداشته شده بلکه
حالا مژده ای نیز برایشان فرا رسیده است! خبری که پنج ماه است بر سر کوه
هَماوَن در انتظار آن اند… رستم آمده است!… رستم!
انعکاس صدای پیرمرد بر واژه ی «رستم» طنین می گیرد و قاب تصویر [بی آنکه مرحله تمام شده باشد] از جای خود با سرعت تمام کنده می شود و با حرکتی سریع بسوی جنوبشرقی، از روی تصویر محو دنیا می گذرد تا بر نقطه ای ثابت و واضح می شود…

نقطه ی 7:

اینک «رستم» به همراه تعدادی محدود از یارانش در قاب تصویر ما هستند.
گروهی از تورانیان نیز به سرکردگی «اشکبوس» سوار بر اسب در برابر اویند.
رستم دستان: از برابر من کنار برو و اجازه بده تا به سپاهیان خود
برسیم. ما خسته و از راه رسیده ایم و جدّاً طمعی به گرفتن جان
تو و یارانت نداریم… به خانه ات برگرد اشکبوس پهلوان و از باقی عمری که خدا به تو
داده استفاده کن و مگذار دستان پسر زال، تو را به پایان راه زندگی ات برسانند!
اشکبوس: از مادر زاده نشده کسی که اشکبوس را تحقیر کند و به خانه بفرستد!
طعم شمشیر مرا بچش تا بفهمی که آرزوی دیدن یارانت را باید به گور ببری
جناب رستم دستان!
رستم: پس سواره بیا و من پیاده خواهم ماند تا بفهمی که رجز خواندن هم جا
دارد… پیش رستم زال نباید از این دست رجزهای کودکانه خواند!
دو گروه در هم می ریزند و رستم، اشکبوس را از بین می برد و ایرانیان باقی همراهانش را.

نقطه ی8:

ایرانیان پیش می روند و رستم جلودار آنهاست. پس از او «اِلوای» حرکت می کند که نیزه دار ویژه ی رستم است. جثه ی رستم بسیار بزرگتر از همه ی ایرانیان و تورانیانِ عادی ست. نیرویش بسیار زیاد و ضرباتش بسیار مهلک اند. تقریباً هر ضربه ی او به اندازه ی ده ضربه ی دیگر پهلوانان نظیر رهام و گیو و بیژن توان دارد و بیست برابرِ یک سرباز عادی!
در ادامه ی راه که فضایی شبیه به دامنه ی سرسبز یک کوه دارد، راه می پیچد و رستم و یارانش به گروهی دیگر از تورانیان می رسند… کاموس کُشانی و یارانش!
کاموس: مدتهاست که در این گردنه به انتظار دیدار و رودررویی با
تو هستم پهلوان سیستانی! آنقدرها هم که شنیده بودم مهیب نیستی!
حتی جثه و بر و بازویت کمی هم از من ریزتر است!
رستم: درود بر تو کاموس از سرزمین کوشانیان ستبر کوهستان!
دست کم تو عاقل باش و از برابر پور زال، نواده ی سام دلیر کنار برو.
راهی را که بسیاری از دلاوران نادان برگزیدند با غرور در برابر رستم
انتخاب نکن و خودت را نجات بده… نیرومندی به جثه نیست!
هم به دلاوریست و هم به خرد… وگرنه آن دیوها که من در گوشه و کنار ایران زمین
از بین برده ام هر کدام سه برابر تو جثه داشتند و دوام نیاوردند!
اِلوای، به این پهلوان بگو که بیاید و از آن دیوها عاقل تر باشد!
کاموس: این رجزها برای اشکبوس معقول بود اما نه برای من!
دیروز، با توس و گیو پهلوانان ایران تان جنگیدم و هر دو به اندازه ی یک
دست من نیرو داشتند و فرار کردند! بیا و تسلیم شو که
نبرد با کاموس با باقی نبردهایت فرق دارد! در این نبرد هم تو را
می کشم و هم الوایِ نیزه دارت را که خیال می کند با مرد شکست ناپذیری
همراه شده و جانش را برای همیشه در جنگها مصون کرده است!
رستم: افسوس که تو هم سرانجام جانت را بر سر غرور و
نادانی ات از دست خواهی داد!
دو گروه در هم می ریزند و کاموس بسیار پرتوان است.
نیروی او باید نصف رستم طراحی شود و قامت و جثه اش حتی اندکی از رستم درشت تر!
کاموس در میانه ی نبرد، تمرکزش بر رستم و الوای است و الوای را می کشد.
رستم: وای بر تو که نیزه دار مهربان و جوانمرد مرا از بین بردی
و راه دیگری جز ستاندن کین او را بر من باقی نگذاردی…
از این پس کاموس در سراشیبی سقوط می افتد و ناگهان مسیر نبرد را دگرگون می سازد… به سرعت عقب می کشد و در جایی دورتر می ایستد و با فریاد نیروهایش را به یاری می خواهد.
کاموس: آهای سربازان من که در پس بوته ها نهانید… حمله کنید و
این هیولای آدم نما را از بین ببرید… «چَنگَش» کجا هستی؟!
یاران تازه نفس او به سرکردگی «چَنگَش» از لابلای بوته و صخره ها به نیروهای خسته ی رستم حمله می کنند.
چنگش: من نامم را به عنوان کُشنده ی رستم دستان در تاریخ جهان
ثبت خواهم کرد… تماشا کنید و برای همه نقلش کنید!
رستم چنگش را از بین می برد و همین طور یاران او را… سپس بسوی کاموس می شتابد تا کار ناتمامش را به پایان برساند.
رستم به سختی ولی سرانجام کاموس را نیز از بین می بَرَد و راه را می گشاید…
ایرانیان پیش می روند و بسوی سپاه ایران که تورانیان همچنان در میان راه رسیدن به آنانند حرکت می کنند. جهت حرکت از جنوب شرقی به بسوی کوه هماون در شمال شرقیِ مسیر است.

نقطه ی9:

نیروی رستم چنان زیاد است که هیچ تغییری در نبرد با هیچ کس نمی کند!
تنها اندکی از قدرت او در برابر کاموس کم شده است.
در ادامه ی راه، مسیر کوهستانی تر می شود و به یک گروه تورانی منتظر به سرکردگی هومان معروف می رسند. گروهی که این بار برای نبرد نیامده است…
هومان ویسه: درود بر تو ای رستم دستان ایرانی… من برای نبرد نیامده ام.
برای صلح و دوستی و از سوی خاقان و پادشاهان شرق مامورم
که پیامی را به تو بدهم… بیا و دست از نبرد بکش و با سپاه ایران به
مرزهای خراسان برگرد. ما نیز بسیاری از سرزمینهای اشغال شده را
به شما باز پس می دهیم تا همه چیز به خوبی تمام شود…
رستم: تو در حدی نیستی که با تو مذاکره کنم! برادر بزرگ تو،
«پیران» تنها کسی ست که حاضرم با او حرف بزنم…
پیران (که نهانی میان یاران هومان ایستاده، بیرون می آید): درود بر
تو ای رستم دلاور! من پیران ویسه ام و آماده شنیدن سخنان تو…
رستم: برو و به آنها که تو را فرستاده اند بگو که میان ما هرگز
صلحی برقرار نخواهد مگر زمانی که دو شرط ما را اجرا کنید…
یکی آنکه قاتلان سیاوش مظلوم را به ما تحویل دهید و از حمایت آنها
دست بکشید و دیگر آنکه تمامی سرزمینهای ایران را تا مرزهای
آرش کمانگیر به ما باز پس بدهید… آن وقت شاید ما به شما امان بدهیم
و حتی شاید کی خسرو بزرگ نیز تو و خاندان تو را ببخشد و شما را
زیر چتر حمایت خود بپذیرد. کی خسرو و ما به تنها کسی که در سوی شما
اعتماد داریم تو هستی پیران ویسه!
تو بودی که برابر افراسیاب، از کی خسرو و مادرش حمایت کردی و
جانشان را نجات دادی، پادشاه ما نیز این مهربانی تو را از یاد نبرده است.
سعی کن از این اعتماد ارزشمند، بهترین استفاده را ببری ای تورانیِ شریف!
پیران: پیامت را گرچه می دانم که نتیجه ای نخواهد داشت، به خاقان و افراسیاب
خواهم رساند… بدرود ای ایرانی شریف و بسیار متاسفم که روابط میان
دو سرزمین ما به شکلی بود که هرگز نشد میان ما دوستی برقرار شود…
پیران و هومان و یارانشان از شمالِ قاب خارج می شوند و رستم و یارانش دوباره بسوی شمال شرقی رهسپار می گردند.

نقطه ی 10:

این بار گروهی از هندوها به همراه پهلوانشان «شَنگُل» هندی سدّ راه رستم و ایرانیان می شوند.
شنگل: برای ما خط و نشان کشیدی و با قلدری پیش آمدی
اما بدان که من این همه راه را از هندوستان تااینجا نپیمودم تا اینجا
بدست تو جان بدهم… برای مردن آماده باش پهلوان پنبه!
رستم: بخاطر بی ادبی ات حتی به تو فرصت فرار و پشیمانی هم نخواهم داد…
دو گروه به هم می ریزند و رستم و ایرانیان، یاران هندی را از بین می برند اما شنگل نیمه جان می گریزد.
شنگل: من جانم را دوست دارم! خیلی بیشتر از آنکه بخواهم آن را برای
خاقان فریبکار و افراسیاب دیوانه از دست بدهم… خدانگهدار!
شنگل فرار می کند و در شمال قاب ناپدید می شود.
ایرانیان، راهشان را از میان کلبه های سوخته و اشیاء درهم ریخته و غارت شده ادامه می دهند و رفته رفته فضا خشک تر و کوهستانی تر می شود.

نقطه ی 11:

این بار در ابتدای دامنه های کوه بزرگ هماون، دو گروه از دو سو بسوی ایرانیان و رستم حمله ور می شوند. یکی به سرکردگی «ساوه» چینی و دیگری به فرماندهی «گَهار» گَهانی.
ساوه: عبور کردن از ما هرگز به آسانی پهلوانان پیشین نیست.
گَهار: که ما متحدیم و در برابر پهلوانی مثل تو یک دست صدا ندارد!
ساوه: و اگر از ما بگذری، به سپاه و خاقان خواهی رسید…
گَهار: و همین است که ما نخواهیم گذاشت که هرگز تو از ما عبور کنی!
رستم: می دانید چرا هیچ پهلوانی نمی تواند سدّ راه من بشود؟
یکی این است که پهلوانی را خدا در من به امانت گذارده و دوم آنکه
من هرگز مزدور کسی نیستم! من برای سرزمین بزرگم و برای آزادی
مردمان آن می جنگم و نه مثل شما پهلوانانی که هر جا سکه و گنج بدهند
شمشیر به کمر می بندید و رهسپار می شوید! همین است که هرگز بر من غالب نمی شوید!
دو گروه متخاصم، همزمان بسوی رستم و یارانش حمله ور می شوند.
نبرد در می گیرد و ایرانیان خسته به سختی سربازان مهاجم را از بین می برند.
رستم نیز دو پهلوان را از میان برمی دارد و ایرانیان دوباره براه می افتند.

نقطه ی 12:

نیروهای برجای مانده و خسته ی ایرانی با کمترین توانِ باقی مانده سرانجام به بخشی از نیروهای ایرانی به فرماندهی «گودرز» و پسرش رهام که کمی پیش تر دیدیم می رسند.
گودرز: درود بر تو رستم دستان که با آمدنت، نیروهای ایرانی را جان
دوباره بخشیدی…
رهام: ایرانیان همگی به انتظار ورود تواند ای پهلوان بزرگ و جاودانه؛
ما نیز کمی پیش از آمدن تو بازور جادوگر را که سپاه ما را ضعیف
می کرد از بین بردیم و ایرانیان را نجات بخشیدیم…
رستم: درود بر همه تان، اما پیش از ورود به خیمه گاه، با من همراه شوید و
کمی طاقت آورید تا همینک کار را تمام کنیم و پیروزی را در آغوش بگیریم.
تنها یک گام دیگر تا از بین بردن خاقان راه مانده است…
همگی به هم می پیوندند و به فرماندهی رستم بسوی شمالشرقی براهشان ادامه می دهند.

نقطه ی 13:

ایرانیان به اردوگاهی در دامنه ی کوه می رسند و در آن با تورانیان، چینیان و دشمنان پراکنده در چند نقطه ی پیش رو و در راه روبرو می شوند.
سپاهیان تازه نفس و دوباره نیرومند شده ی رستم با اقتدار تمام و تعداد افزون تر نیروهای دشمن را در اردوگاهشان نابود می کنند تا سرانجام به مقابل خیمه ی بزرگ که از آن خاقان است می رسند.
جلوی خیمه با صفی از نیروهای چینی بسته شده و خاقان در پس همه شان مقابل خیمه اش ایستاده است.
رستم: ای خاقان سرزمین دوردست… اینک همه ی نیروهای تو و متحدت افراسیاب
تار و مار شده و جان تو در گرو تصمیمی ست که حالا خواهی گرفت!
خواهی ایستاد و خواهی مرد… یا شمشیر بر زمین خواهی گذارد و جانت را نجات خواهی داد.
خاقان: من بیش از این با تو و یارانت نخواهم جنگید. به من و یارانم امان بده
تا به سرزمین مان برگردیم و دیگر هرگز برای جنگ با تو و کشورت قدم به این مرزها
نخواهیم گذاشت…
رستم: درباره ی سرانجام شما، کیخسرو بزرگ بهترین تصمیم را خواهد گرفت
و سرزمین ما همیشه درباره ی اسیران خود با سخاوت برخورد کرده است…
و تصویر فید می شود به سیاهی.

(کات سین پنجم:)

توضیح تصویر:

•    تصویری از سپاه نیرومند و پُرتعداد ایرانیان که در دشتی بزرگ و در برابر دیوارهای بسیار بلند یک شهر – دژ ایستاده اند و رستم پیشاپیش آنهاست و گودرز و رهام و بیژن و… نیز در صف مقدّم اند.
•    دوربین بسرعت جابجا می شود بر بخشی از تابلو که پادشاهی بسیار مخوف و ستمگر بر تخت نشسته و تمام تخت او با جمجمه ها و استخوانهای انسانی پوشانده شده است. او کافور آدمخوار است و حالتی نیمه بدوی و بسیار خونریز دارد.

متن راوی بر تصویرهای بالا و متن کپشن زیر تصویرها در صورت لزوم:

«پس از پیروزی در خراسان، متّحدین افراسیاب تورانی، متفرّق شدند و کی خسرو شادمان شد و دستور پیشروی را برای سپاه ایران صادر کرد.
ایرانیان در ادامه ی مسیر خود در خاک توران زمین، به شهر بیداد رسیدند. شهری که در آن کافور آدمخوار در دژی تسخیرناپذیر که از عصر تور پسر فریدون باقی مانده بود حکومت می کرد.
مردمان می گفتند که غذای او هر روز زنان و کودکانی ست که آنها را می کشد و می خورد و به نیروی دژ خویش، غرّه است.
ایرانیان در برابر این شهر- دژ در کوهستانی و جنگلی اردو می زنند و می کوشند راهی برای نفوذ و نابودی در آن بیابند».

مرحله ی پنجم:

متنی که در وقت بارگذاری بازی و به عنوان کپشن در ابتدای مرحله می آید و اهداف آن را بطور کلی مشخص می کند:
«ایرانیان به راستی در برابر نفوذناپذیریِ آن دژ که هزار سال قبل توسط تور، پسر میانیِ فریدون پادشاه ساخته شده بود، درمانده شده بودند که خِرَد و نیرومندیِ رستم دستان به کارشان آمد.
بر کوهستانِ پیش رو هفت تخته سنگ بسیار بزرگ و سنگین قرار داشت که باید همزمان بسوی دیوار شهر و دروازه ی آن غلتانده می شد تا راه باز شود و امکان ورود برای ایرانیان پدید آید؛
امکانی که از کسی جز رستم و پهلوانان ایرانی برنمی آمد»!

نقطه ی 1:

گروهی کوچک و دو هفت نفره اما بسیار نیرومند از جمع پهلوانان ایرانی به این ترتیب «رستم – گودرز – گیو – بیژن – توس – گستهم و رهام»  و هفت درفش دار آنها، پای دامنه های یک کوهستان در میان دژ و کوه ایستاده اند.
دژ در سوی غربی آنها همچو دیواره ای برپاست و کوه ستبر در سوی شرقی شان امتداد یافته است.
هفت دلاور در دشت و دمن مسطحی که بین آن دوست ایستاده اند و آماده ی حرکت بسوی ماموریت.
رستم: ما برفراز کوه می رویم و تخته سنگها را به وقت افراشتن درفش همگی، بسوی
دروازه ی شهر بیداد می غلتانیم. ما شهر را از ستم کافور آدمخوار نجات خواهیم داد…
هفت پهلوان و هفت درفش دار آنها براه می افتند و از راه باریک کوهستانی بالا می روند.
(موقعیت کلّی: کوه و دژ درست روبروی هم اند و هر کدام یک نیم دایره در خود دارد؛ دژ حالتی محدّب دارد و کوه حالتی مقعّر بر آن. دیواره های دژ از شهر حفاظت می کنند و کاخ کافور نیز در قلب شهر واقع شده است. شهر، یکپارچه سنگی ست و پشت به کوهستانی ستبر و عمودی دارد که از آن سو غیر قابل نفوذ می شود. کمانداران بر سر باروی آن آماده ی تیراندازی اند ولی فعلاً تحرکی ندارند).

نقطه ی 2:

گروه چهارده نفره از راه روی دامنه بالا می روند و به تعدادی از سربازان و کماندارن تورانی می رسند که در برجکهای صخره ای نهان شده اند.
در انتهای اردوگاه کوچک کوهستانی شان، یک تخته سنگ بسیار بزرگ قرار دارد که کمی با لبه ی کوه فاصله دارد. ایرانیان آنها را نابود می کنند و بعد رستم با نیروی ماورایی خود، آن سنگ را که صد برابر قامت اوست می غلتاند و تا لبه ی کوه پیش می برد.
همانجا متوقفش می کند و می ایستاند.
رستم: رهام پسر گودرز! تو مسئول سنگ اول هستی.
درفش ات را برافراز و پای آن منتظر باش. زمانی که شش درفش دیگر را
دیدی که برافراشته شد همزمان با همه، آن را بسوی دروازه ی شهر بغلتان.
رهام و درفش دار او پشت سنگ می روند و از گروه جدا می شوند.
درفش رهام با نقش ببر برافراشته می شود.
گروه او را برجای می گذارند و بر لبه ی کوهستان، رو به سوی شمال پیش می روند.

نقطه ی 3:

(ماجرای قبلی شش بار دیگر در پای شش تخته سنگ دیگر تکرار می شود و هر بار جمعیت ایرانیان کمتر و نبردهایشان با تورانیان محافظ بالای کوه سخت تر می شود).
ایرانیان تورانیان محافظ سنگ دوم را از بین می برند و رستم سنگ دوم را تا لبه می آورد و می ایستاند.
رستم: گُستَهَم از خاندان نوذَر! تو مسئول سنگ دوم هستی.
درفش ات را برافراز و پای آن منتظر باش. زمانی که درفشهای دیگر را
دیدی که برافراشته شد همزمان با همه، آن را بسوی دروازه ی شهر بغلتان.
گستهم و درفش دار او پشت سنگ می روند و از گروه جدا می شوند.
درفش گستهم با نقش ماه برافراشته می شود.
گروه او را برجای می گذارند و بر لبه ی کوهستان، رو به سوی شمال به راهشان ادامه می دهند.

نقطه ی 4:

ایرانیان تورانیان محافظ سنگ سوم را از بین می برند و رستم دیگر بار سنگ سوم را تا لبه می آورد و می ایستاند.
رستم: بیژن پسر گیو! تو مسئول سنگ سوم هستی.
درفش ات را برافراز و پای آن منتظر باش. زمانی که درفشهای دیگر را
دیدی که برافراشته شد همزمان با همه، آن را بسوی دروازه ی شهر بغلتان.
بیژن و درفش دار او پشت سنگ می روند و از گروه جدا می شوند.
درفش بیژن با نقش اسب برافراشته می شود.
گروه او را برجای می گذارند و بر لبه ی کوهستان، رو به سوی شمال به راهشان ادامه می دهند.

نقطه ی 5:

ایرانیان تورانیان محافظ سنگ چهارم را از بین می برند و رستم دیگر بار سنگ چهارم را تا لبه می آورد و می ایستاند.
رستم: توس پهلوان از خاندان نوذریان! تو مسئول سنگ چهارم هستی.
درفش ات را برافراز و پای آن منتظر باش. زمانی که درفشهای دیگر را
دیدی که برافراشته شد همزمان با همه، آن را بسوی دروازه ی شهر بغلتان.
توس و درفش دار او پشت سنگ می روند و از گروه جدا می شوند.
درفش توس با نقش پیل برافراشته می شود.
گروه باقی مانده، او را برجای می گذارند و بر لبه ی کوهستان، رو به سوی شمال به راهشان ادامه می دهند.

نقطه ی 6:

ایرانیان تورانیان محافظ سنگ پنجم را از بین می برند و رستم دیگر بار سنگ پنجم را تا لبه می آورد و می ایستاند.
رستم: گیو قهرمان پسر گودرز! تو مسئول سنگ پنجم هستی.
درفش ات را برافراز و پای آن منتظر باش. زمانی که درفشهای دیگر را
دیدی که برافراشته شد همزمان با همه، آن را بسوی دروازه ی شهر بغلتان.
گیو و درفش دار او پشت سنگ می روند و از گروه جدا می شوند.
درفش گیو با نقش گرگ برافراشته می شود.
چهار نفر باقی مانده، او را برجای می گذارند و بر لبه ی کوهستان، رو به سوی شمال به راهشان ادامه می دهند.

نقطه ی 7:

ایرانیان تورانیان محافظ سنگ سوم را از بین می برند و رستم سنگ ششم را تا لبه می آورد و می ایستاند.
رستم: گودرز کشواد بزرگترین دلاور ایران! تو مسئول سنگ ششم هستی.
درفش ات را برافراز و پای آن منتظر باش. من خود بسوی
سنگ هفتم و آخر می روم و زمانی که کار را تمام کردم
همگی با هم دروازه را خُرد خواهیم کرد…
گودرز و درفش دار او پشت سنگ می روند و از گروه جدا می شوند.
درفش گودرز با نقش شیر برافراشته می شود.
رستم و درفش دارش او را برجای می گذارند و بر لبه ی کوهستان، رو به سوی شمال به راهشان ادامه می دهند.

نقطه ی 8:

رستم، تورانیان محافظ سنگ هفتم را یک تنه از بین می برد (اساساً درفش داران در نبردها دخالتی ندارند) و رستم این بار سنگ هفتم را تا لبه می آورد و می ایستاند.
رستم: درفش را برافراز و تماشا کن که چگونه شهر بیداد را از داد آکنده خواهیم کرد!
درفش رستم با نقش اژدهای هفت سر برافراشته می شود.
رستم سنگ بزرگ را می غلتاند و صدای غلتیدن سنگها در فضا طنین می اندازد.

نمایی باز:
هفت سنگ عظیم، یکباره از دامنه ی کوه می غلتند و از مسیری واحد بسوی دروازه ی عظیم شهر پائین می آیند. دروازه خرد می شود و صدایی مهیب برمی خیزد.

نقطه ی 9:

خاک برمی خیزد و زمانی که فرو می نشیند حالا هفت دلاور در برابر دروازه جمع شده و آماده ی ورود به شهرند.
چند گروه ایرانی از اطراف به آنها می پیوندند و تورانیان نیز از فراز برجها به آنها تیر می اندازند.

نقطه ی 10:

درگیری با جمعی از پیاده نظام تورانی درست در لحظه ی ورود به شهر از زیر دروازه ی فرو ریخته.

نقطه های 11:

سطح شهر: ایرانیان در پس هفت دلاور وارد شهر می شوند و این بار در آنسوی دیوار در داخل شهر با گروهی از تورانیان درگیر می شوند و آنها را از بین می برند.
فضای داخلی شهر در آنسوی دیوارها، بسیار توسری خورده و فقیرانه و ویران است.
مردم می گریزند و ایرانیان تنها با سربازان درگیر می شوند.
رستم با نیروی فوق العاده اش همه را از پای در می آورد و آنها در راههای مختلف شهر می چرخند و سراسر آن را تصاحب و آزاد می کنند.

نقطه ی 12:

در انتهای غربی شهر و زیر پای کوهی که شهر به آن تکیه داده، کاخ بزرگ کافور برپاست و خود او و سربازان ویژه اش در برابر آن ایستاده اند و برای جنگیدن با ایرانیان پیش می آیند.
رستم: به سزای ستمی که به این مردم کرده ای، حتی اگر امان هم بخواهی
به تو امان داده نخواهد شد! آماده ی مرگ و سرنگون شدن در دوزخی باش که
در تمام سالهای فرمانروایی ات برای خودت بپا کردی!
دو گروه درهم می ریزند و کافور با نیرومندی بسیار بیش از باقی یارانش تقلا می کند ولی سرانجام بدست ایرانیان از بین می رود.
هر هفت دلاور درفش های خود را با نقوش یاد شده بر گرداگرد جنازه ی بر خاک افتاده ی او بر زمین می کوبند و برپا می کنند.
گودرز: همین حالا خبر رسید که شادمانی ما پس از نابودی این دیو آدمخوار
کامل خواهد شد… پیام آورده اند که شاهنشاه کیخسرو، در یک فرسنگی اینجاست و
اندکی دیگر به سپاهیان و یاران و دلاوران خود خواهد پیوست تا در ادامه ی راه
برای نابود کردن افراسیاب پا در رکابش باشیم.
و غریو شادمانی در شهر طنین می اندازد و تصویر در سیاهی آیریس می شود.

(کات سین ششم:)

توضیح تصویر:

متن راوی بر تصویرهای بالا و متن کپشن زیر تصویرها در صورت لزوم:
افراسیاب پسرش، پشنگ را با سپاه گران به خوارزم و سردارش، پیران را به نبرد با ایران گسیل می دارد. کیخسرو با 300 هزار نیرو به دفاع برمی خیزد؛ فرامرز و رستم را به هند، لُهراسب را به آلان دژ و غُزدژ، اَرَشک و 30 هزار سرباز را به خوارزم می فرستد. همچنین سپاه اصلی ایران را به فرماندهی گودرز به توران رهسپار می کند.
مذاکره ی بی فرجام گودرز و گیو با پیران، سرانجام به نبرد در دشت زیبُد تا گنابد می انجامد؛
سپاه توران:

گُلباد
اندریمان
(پشت سپاه)                                    روئین   ……………………»
زنگُله                 هومان

سپاه ایران (بین کوه و رود جیحون):
سیصد سوار/ کنار جیحون
رُهام
«…………….       گودرز                                      گیو (پشت سپاه)
فریبرز/ گرازه/ زواره
سیصد سوار/ کنار کوه

پس از این صف آرایی، دو سپاه 7 روز در برابر هم بی نبرد صبر می کنند. دلاوران هر دو سو بیتابِ نبردند تا سرانجام «هومان ویسه» طاقتش تمام می شود و بی اجازه ی پیران به سوی ایران می تازد و پهلوانان را به مبارزه ی تن به تن می خواند. بیژن، علیرغم مخالفت پدر و پدربزرگش (گیو و گودرز) پیش قدم می شود، زره سیاوش را می پوشد و به نبرد با هومان می شتابد.

مرحله ی ششم:

نبرد با تیروکمان، نیزه، شمشیر و سپر، عمود و سرانجام کُشتی و خنجر… هومان کشته می شود و بیژن به سپاه ایران بازمی گردد و مورد تشویق قرار می گیرد. نستیهن، برادر پیران و هومان همان شب به انتقام، به ایران شبیخون می زند. بیژن او را نابود می کند.
پیران نبرد را آغاز می کند. گودرز توسط هُجیر، پسرش برای درخواست پشتیبانی به کیخسرو نامه می دهد. کیخسرو بی درنگ پاسخ مثبت داده و به راه می افتد. ضمنا از پیروزی باقی دلاوران در مرزها و مناطق دیگر خبر می دهد.
پیران طالب صلح و بازپس دادن مرزهای زمان منوچهر می شود و اگر نه، نبرد بین سرداران.
این نامه را با پسرش، روئین به سوی گودرز می فرستد اما گودرز پیشنهاد او را نمی پذیرد. افراسیاب نیروی بیشتری به یاری پیران می فرستد و نبردی سنگین و چندروزه درمی گیرد تا سرانجام کار به نبرد تن به تن دلاوران می کشد؛ نبرد یازده رخ (دوازدهمی خود کیخسرو و افراسیاب است):
1-    فریبرز با گُلباد (مرگ با شمشیر)
2-    گیو با گُروی زره (اسارت)
3-    گرازه با سیامک (مرگ در کشتی)
4-    فُروهِل با زنگُله (مرگ با تیروکمان)
5-    رهام با بارمان (مرگ با دو نیزه)
6-    بیژن با درفش شیر پیکرش با روئین(مرگ با گرز)
7-    هُجیرِگودرز با سِپَهرَم (مرگ با شمشیر)
8-    زنگه شاوران با اَخواشت (مرگ با نیزه)
9-    گرگین با اندریمان (مرگ با دوتیر)
10-    بَرته با کُهرَم (مرگ با شمشیر هندی)
11-    گودرز با پیران (نبرد دراز- افتادن و گریختن پیران به کوه- دلسوزی و امان دادن گودرز به او- خیانت پیران و حمله به گودرز- مرگ او با زوبین- احترام گودرز به جنازه او)
تمامی نبردهای بالا، جز آخری، با بریدن سر بازنده و برافراشته شدن درفش فرد پیروز همراه است.
سپاه توران از هم می پاشد و لَهّاک و فرشیدوَرد به سوی توران می گریزنند. گُستَهَم به تنهایی آن دو را تعقیب می کند و هر دو را در کنار چشمه ای می یابد و با آنها می جنگد و هر دو را می کشد. اما خود زخمی و خسته و بیهوش کنار چشمه می افتد. بیژن که نگرانش بوده و برای کمک بدنبالش آمده نجاتش می دهد و به زحمت به ایران برمی گرداند.

(کات سین هفتم:)

توضیح تصویر:

متن راوی بر تصویرهای بالا و متن کپشن زیر تصویرها در صورت لزوم:

کیخسرو به سپاه ایران می رسد. از دلاوران خود تمجید می کند، پیران را با احترام در دخمه ای شاهانه می گذارد، به سربازان اسیر و فراری تورانی امان می دهد و گروی زره اسیر (که از قاتلان سیاوش است) را نابود می کند.
رسیدن گستهم به کیخسرو. پادشاه او را با مهربانی و مُهره های درمانگرش درمان می کند.
کیخسرو یک هفته در زیبد می ماند و بعد با لشکری بسیار بزرگ برای نابودی افراسیاب وارد توران می شود. سپاه عزیمش شامل: 1000 فیل- هر فیل با سیصد سوار نگهبان- سپرداران، نیزه وران و تیراندازان بیشمار و دیده بانان و … . رستم، گودرز و توس سه بال سپاه را فرماندهی می کنند و کیخسرو در مرکز بر همگی مسلط است.
از آن سو افراسیاب سپاه بزرگ خود را به 3 پسرش «قَراخان- پَشَنگ- جَهن» تقسیم می کند و دو سپاه ایران و توران در حوالی جیحون رودررو می شوند.
افراسیاب به وسیله پشنگ، پیغام مکّارانه ی صلح و خویشاوندی و بازپس دادن سرزمین های ایرانی را به کیخسرو می دهد و نهایتاً می گوید یا صلح یا نبرد تن به تن کیخسرو با پشنگ.
کیخسرو نبرد با پشنگ را می پذیرد و رهسپار می شود…

مرحله ی هفتم:

کیخسرو نبرد با پشنگ را می پذیرد و سپیده دم فردا تن به تن می جنگند (رهام درفش دار کیخسرو در این نبرد است) نبرد ابتدا سواره و بعد برخلاف رسوم، پیاده با کُشتی ادامه می یابد زیرا پادشاه هرگز نباید پیاده بجنگد اما کیخسرو برخلاف رسوم نبرد را تا کشتن پشنگ ادامه می دهد و بعد جنازه اورا با احترام به دخمه ای شاهانه می فرستد.
افراسیاب خشمگین قسم به انتقام می خورد. نبرد فردا بین سپاه جَهن تورانی و سپاه قارَن ایرانی با پیروزی ایرانیان و فرار و عقب نشینی تورانیان پیش می رود.
کیخسرو افراسیاب را به سوی شرق تعقیب می کند. نبرد بعدی در گُلزریون، باز هم با پیروزی ایران در جبهه های مختلف توسط رستم، گستهم و غیره رخ می دهد. افراسیاب دوباره فرار می کند.
فرار افراسیاب به «بهشت کنگ»؛ دژی بسیار مجهز با عراده ها، نیروهای ویژه و دلاور تورانی، سنگ ها، منجنیق ها، برج های ستبر، پنجره های پولادی و چنگک های آهنی برای حفاظت از اطراف دژ.
کیخسرو دژ را که از سویی به کوه و سویی به دریاچه محدود است محاصره می کند و پیغام های تهدید و تطمیع افراسیاب که توسط جَهن به او می رسد را نمی پذیرد و وعده نبرد تا پای جان و روز رستاخیز می دهد.
ایرانیان دور دژ خندق می کنند تا از شبیخون مصون شوند و بعد نبردی سهمگین و آتشین پای دژ رخ می دهد. پس از تلفات بسیار سرانجام باروی دژ در نقطه ای فرو می ریزد و ایرانیان به آن نفوذ می کنند. پس از جنگی سخت در دژ رستم وارد می شود و درفش سیاه افراسیاب را سرنگون می کند و درفش کاویانی را بالا می برد.
گرسیوَز، جَهن و کل خانواده افراسیاب اسیر می شوند اما خود او با دویست سوار از راه مخفی زیر دژ به بیابان بی نشان می گریزد. حوالی بهار، افراسیاب با کمک لشگر فَغفور چین دوباره به جنگ کیخسرو می آید، شبانه شکست می خورد و دیگربار با هزار سوار می گریزد.
این بار، کیخسرو او را در سرزمین چین تعقیب می کند و مجبور می شود در حوالی سیاوشگرد با شاه مُکران که طرفدار افراسیاب است بجنگد و او را از پیش پا بردارد. تعقیب طولانی از راه آب ادامه می یابد و کیخسرو 7 ماه با کشتی پیش می رود تا به کنگ دژ (مقرّ اصلی افراسیاب که یکسو به کوه و یکسو به دریا دارد) می رسد.
افراسیاب دوباره می گریزد و این بار به کلی ناپدید می شود. کیخسرو یک سال در آن دیار می ماند و اوضاع را سامان می دهد، سپس از این مسیر به ایران بازمی گردد؛ کَنگ دژ- چین- مُکران- بهشتِ کَنگ- ترکستان- چاچ- سُغد- بخارا- جِیحون- ایران- طالقان- نیشابور- ری- پارس.
او در پارس به دیدار پدربزرگش، کاووس می رود تا با او درباره خطر بازگشت دوباره افراسیاب سخن بگوید. در اینجا هردو، دست به دامان عبادت و دعا می شوند و برای نیایش و یاری خواستن از خدا در گرفتن افراسیاب به آتشگاه آذرگُشنَسپ در آذربایجان می روند.
افراسیاب نیز در همان حوالی در شهر «بُردَع» به غاری دورافتاده به نام «هنگِ افراسیاب» پناهنده می شود اما زاهدی غارنشین به نام «هَوم» او را اسیر می کند. افراسیاب با حیله و زاری از دستش می گریزد و در دریاچه «چی چِست» پنهان می شود.
خبر به دلاوران ایرانی می رسد و گیو و گودرز به آنجا می آیند. افراسیاب را با کمک هوم دستگیر می کنند و کیخسرو سر می رسد. گَرسیوَز را به دو نیم می کنند و افراسیاب را می کشند تا کین سیاوش در ساحل دریاچه ستانده شود. هَوم نیز ناپدید می شود.

(کات سین آخر و پایان بندی داستان:)

توضیح تصویر:

متن راوی بر تصویرهای بالا و متن کپشن زیر تصویرها در صورت لزوم:

ایرانیان جشن و شادی برپا می کنند و کمی بعد کاووس درمی گذرد.
کیخسرو تا 60 سالگی با اقتدار تمام پادشاهی می کند و در اواخر عمر، سروش را در خواب می بیند که به او پیغام می دهد دست از حکومت بکشد و به عبادت خدا مشغول شود. شاه ماه ها به عبادت و اعتکاف مشغول می شود و اطرافیانش او را دیوانه می پندارند. رستم و زال را از زابل فرا می خوانند تا او را نصیحت کنند. زال به او هشدار می دهد که مراقب رگ تورانی و کاووسی اش باشد و دیوگونه رفتار نکند و فره را ازدست ندهد. کیخسرو با پاسخ های متین، زال را شرمنده می کند و به آنها می فهماند که می خواهد از حکومت کنار بکشد.
سپس کیخسرو به همراه بزرگان در خیمه های سفید، سیاه، بنفش و کبود با درفش کاویانی در میان دشت انجمن می کند و در سخنرانی تاریخی و نیکویش از پادشاهی کناره می گیرد. گنج هایش را بین نیازمندان و برای آبادی شهرها، آتشگاه ها و قنات های خشک تقسیم می کند. او همچنین ثروت شخصی خود را بین رستم، زال، گیو، گودرز، بیژن ، توس تقسیم می کند. سیستان را به رستم، قم و اصفهان را به گیو، خراسان را به توس و وصایت معنوی خود را به گودرز و پادشاهی ایران را به لُهراسب می بخشد.
زال و ایرانیان به انتخاب لهراسب اعتراض می کنند اما کیخسرو بر خوبی های لهراسب پای می فشارد و زال و دیگران سرانجام به این انتخاب گردن می نهند زیرا لهراسب رگ کیانی دارد.
کیخسرو با همه خانواده و مردم خداحافظی می کند و سوار براسب به دشت می زند اما 8 دلاور او را رها نمی کنند و روزها با او پیش می روند: رستم، زال، فریبرز، گودرز، گیو، بیژن، گستهم و توس.
به خواست کیخسرو سرانجام رستم و زال و گودرز بازمی گردند اما 5 دلاور دیگر با وفاداری مطلق دست از همراهیش نمی کشند تا به چشمه ای می رسند. کیخسرو شبانه ناپدید می شود و آنها هرچه می گردند او را نمی یابند و خود نیز در طوفانی از بوران و برف ناپدید می شوند.
رستم ، زال و گودرز باز می گردند و لهراسب در روز جشن مهرگان به پادشاهی می نشیند. ایرانیان سالیان دراز به شادی و خوشبختی زندگی می کنند و هرگز کیخسرو و دلاوران او را از یاد نمی برند.

«پایان».

3. پیوستها و ضمیمه ها:

(شاملِ
اَوِستا،
بُندَهِش،
شاهنامه،
منابع و مآخذِ دیگر)

پیوست1:
«در اوستا»:

الف. کیانیان:
(کِی قباد، بنیانگذار سلسله کیانیان – کِی اَپیوَه، پسر کِی قباد – کِی کاووس و کِی آرش و کِی بیارَش و کِی پَشین، پسران کِی اپیوه).

توصیفهای متنی، ادبی و شخصیتی(کیانیان):
در یشتها: – فروردین یشت: ستایش فروَشی کی قباد (96 الی 142).
– زامیاد (کیان) یشت: ستایش فرّ کیانی که به کی قباد پیوست. فرّی که از آنِ کی اَپیوه و کی کاووس و کی آرش و کی پشین و کی بیارش و کی سیاوش بود. بدان سان که همه ی کیانیان، چالاک و پهلوان و پرهیزگار و بزرگ منش و چُست و بی باک شدند (71و72).

حالات تصویری و نمایشی(کیانیان):
ندارند.

ب. کی کاووس:
(نوه ی کی قُباد – پسر کِی اَپیوَه – پدر سیاوش – همسر سودابه – اَوشنَرَ، وزیر خردمند کاووس بود که بدستور او کشته شد).
الف. توصیفهای متنی، ادبی و شخصیتی(کی کاووس):
در یشتها:
– فروردین یشت: ستایش فروَشی کاووس و وزیرش اَوشنَرَ(96 الی142).
– بهرام یشت: کاووس نیز مانند باقی شاهان و نام آوران، همواره در آرزوی یک پیروزی الهی (مثل چیرگی فریدون بر آژی دهاک) بود؛ از آن پیروزی های الهی که موجب ترس دشمنان خداوند می شود. [و گویا که کاووس از کسب چنین افتخاری بی نصیب ماند](39).
– زامیاد (کیان) یشت: پیوستن فرّ کیانی به همه ی کیانیان از جمله کی کاووس. فرّ موجب شد، همه شان چالاک و پهلوان و پرهیزگار و بزرگ منش و چُست و بی باک بشوند(71و72).

حالات تصویری و نمایشی(کی کاووس):
در یشتها: – آبان یشت: کاووسِ توانا، پای کوه “اِرزیفیَه” صد اسب و هزار گاو و ده هزار گوسفند برای فرشته آناهیتا پیشکش کرد تا درعوض، بزرگترین شهریار همه ی کشورها و بر پلیدان، چیره باشد. آناهیتا او را کامیاب کرد (45 تا 47).

ج. سیاوش:
(پسر کی کاووس – پدر کیخسرو– مقتول توسط افراسیاب و گَرسیوَز).

الف. توصیفهای متنی، ادبی و شخصیتی(سیاوش):
در یشتها: – فروردین یشت: ستایش فروَشی سیاوش(96تا142).
– زامیاد (کیان) یشت: پیوستن فرّ کیانی به کیانیان، از جمله کی سیاوش. فرّ موجب شد، همه شان چالاک و پهلوان و پرهیزگار و بزرگ منش و چُست و بی باک بشوند(71و72).

ب. حالات تصویری و نمایشی(سیاوش):
در یشتها: – گوش (درواسپ) یشت: انتقام گیریِ فرشته هوم و کیخسرو (پسر خونخواه سیاوش) به یاری فرشته درواسپ، در ساحل دریاچه ژرف و پهناور “چیچست” برای خونخواهی درباره سیاوش نامور که ناجوانمردانه کشته شد و برای “اغریرث” دلیر، از قاتل ایشان یعنی افراسیاب تبهکار تورانی(18و22).
– اَرت (اشی) یشت: کین خواهی فرشته ی هوم و کیخسرو برای خون سیاوش نامور و اغریرث دلیر به یاری فرشته اشی از قاتلین (41 تا43).
– زامیاد (کیان) یشت: (سیاوش، بوسیله ی افراسیاب و برادرش گرسیوَز کشته شد) و کمی بعد پسرش کیخسرو انتقام خون او و اغریرث (برادر نیکو صفت افراسیاب) را با کشتن قاتلین گرفت(77) [کیخسرو در این کار، از یاری فرّ کیانی بهره مند بود].

د. اَغریرَث:
(پسرِ پَشَنگ – برادر اَفراسیاب – شاهِ نیکوی سرزمین سُغد – معروف به گوپَت شاه).

توصیفهای متنی، ادبی و شخصیتی(اغریرث):
در یشتها: – فروردین یشت: ستایش فروَشی اغریرث(96 الی142).

حالات تصویری و نمایشی(اغریرث):
در یشتها: – گَوش (درواسپ) یشت: کین خواهی فرشته هوم و کیخسرو برای خون اغریرث دلیر و سیاوش نامور به یاری فرشته درواسپ و در کنار دریاچه “چیچست” از افراسیاب تبهکار تورانی(18و22).
– اَرت (اشی) یشت: کینخواهی فرشته هوم و کیخسرو برای خون اغریرث دلیر و سیاوش نامور به یاری فرشته اَشی از قاتلین (41 تا43).
– زامیاد (کیان) یشت: کین خواهی کیخسرو [به یاری فرّ کیانی] برای خون سیاوش و اغریرث، از قاتلین آنها یعنی افراسیاب و گرسیوَز(77).

ر. کیخسرو:
(کی خسرو – پسر خونخواهِ سیاوش – نبیره ی کیکاووس و افراسیاب – گیرنده ی انتقام سیاوش از قاتلین او یعنی افراسیاب و گَرسیوَز).

توصیفهای متنی، ادبی و شخصیتی(کیخسرو):
در خرده اوستا: – بخش 9 (آتشِ بهرام نیایش): ستایش کیخسرو (5).

در یشتها: – فروردین یشت: ستایش فرَوَشی کیخسرو (96 الی142).

حالات تصویری و نمایشی(کیخسرو):
در یشتها: – آبان یشت: کیخسرو، پهلوان سرزمین های ایرانی و استوار دارنده ی کشور، در ساحل دریاچه ی ژرف و پهناور “چیچست” صد اسب و هزار گاو و ده هزار گوسفند برای آناهیتا پیشکش آورد تا درعوض، بزرگترین شهریار همه ی کشورها و بر پلیدان، چیره باشد. تا در تاخت و تازها پیش از همه ی گردونه ها بتازد و خودش و سپاهش به دام دشمنان نیفتند. آناهیتا او را کامیاب کرد (49تا51).
– گَوش (درواسپ) یشت: پیشکش دادن فرشته هوم به فرشته درواسپ، تا بتواند افراسیاب را کَت بسته به کیخسرو بسپارد و انتقام سیاوش و اغریرث از قاتلین، ستانده شود. فرشته درواسپ، فرشته هوم را کامیاب می کند (17تا19). کیخسرو، پهلوان سرزمین های ایرانی و استوار دارنده ی کشور، در ساحل دریاچه ی ژرف و پهناور “چیچست” صد اسب و هزار گاو و ده هزار گوسفند برای فرشته درواسپ پیشکش آورد تا درعوض، به عنوان پسر خونخواه سیاوش (که ناجوانمردانه کشته شد) و به کین خواهی اغریرث دلیر، افراسیاب تورانی تبهکار را در ساحل چیچست بکشد. درواسپ، کیخسرو را کامیاب کرد (21تا23).
– رام یشت: پیروزی کیخسرو (به یاری فرشته اندروای) در برابر اوروَسارَ. کیخسرو، اوروَسار و دیگر جنگلی ها را در تمامی جنگل های ایران برمی اندازد و اندروای او را کامیاب می کند (31تا33).
– اَرت (اشی) یشت:
کیخسرو، پهلوان سرزمین های ایرانی و استوار دارنده ی کشور، فرشته اشی را ستود تا درعوض، به عنوان پسر خونخواه سیاوش (که ناجوانمردانه کشته شد) و به کین خواهی اغریرث دلیر، افراسیاب تورانی تبهکار را در ساحل چیچست بکشد. اشی، شتابان فرا رسید و کیخسرو را کامیاب کرد(41تا43).
– زامیاد (کیان) یشت: فرّکیانی برای مدّتی به کیخسرو تعلق داشت. کیخسرو با نیروی خوب بهم پیوسته اش، پیروزی اهوراآفریده اش، برتری در پیروزی هایش، فرمان ِخوب اجرا شده اش، فرمان دگرگون ناشدنی و چیرگی ناپذیرش، شکست بی درنگ دشمنانش، نیروی سرشار و فرّ مزداآفریده و تندرستی و فرزندان نیک و باهوش اش، فرزندان توانای دانای زبان آور و دلاور، فرزندان ِ از نیاز رهاننده ی روشن چشم.
کیخسرو با آگاهی درست از آینده و بهترین زندگی بی گمان اش، شهریاری درخشانش، زندگی دیرپایش و خلاصه، همه ی بهروزیها و درمانهایش. کیخسرو همواره بر دشمن نابکار، چیره شد و هرگز در طول نبرد با دشمن ِ سواره ی تبهکار ِ نیرنگ باز، گرفتار نگردید. او سروری پیروز بود که سرانجام، افراسیاب و برادرش گرسیوَز را به بند کشید(74 تا79). گرز معروف (و تاریخی) که از آغاز در دست فریدون، برای کشتن آژی دهاک بود بعدها به افراسیاب و به کیخسرو (در زمان کشتن افراسیاب) و به گشتاسپ رسید و سرانجام نیز به سوشیانت خواهد پیوست تا دروج را با آن، از جهان اشه، بیرون نماید(92و93).

ی. توس:
(طوس – جنگاوری جاویدان از خاندان نوذریان).

توصیفهای متنی، ادبی و شخصیتی(توس):
ندارد.

حالات تصویری و نمایشی(توس):
در یشتها: – آبان یشت: توس پهلوان جنگاور بر پشت اسب، فرشته آناهیتا را ستود و خواهان نیرومندی اسبان خود و تندرستی خویش شد تا بتواند از دور، دشمن را ببیند و با یک زخم او را از پای درآوَرَد. در ضمن توس، خواهان چیرگی بر پسران خاندان ویسه در گذرگاه خشثروسَوک بر بالای  کنگ بلند شد و این که بتواند ده ها هزار سرزمین تورانی را براَندازد. فرشته آناهیتا، توس را کامیاب کرد(53 تا 55).

پیوست 2:
«در بُندَهِش»:

•    کیخسرو بتکده ی کنار دریای چیچست را برکند و آتش مقدس آتشگاه آذرگشنسپ بر یال اسب او نشست و تیرگی و تاریکی را از میان برد و جهان را روشن بکرد تا بتکده ویران شد. به همان جای برفراز اسنوند کوه، آتشگاهی نشانده شد. بدان سبب آن را گشنسپ خوانند که بر یال اسب نشانده شد. (بخش نهم – بند 125)
•    کَنگ دِژ را گوید که دارای دست و پای، افراشته درفش، همیشه گردان، بر سر دیوان بود. کیخسرو آن را بر زمین نشاند. او را هفت دیوار است: زرّین و سیمین، پولادین و برنجین، آهنین و آبگینه ای و کاسگین [از جنس کاشی لاجوردی]. او را هفتصد فرسنگ راسته در میان است و پانزده دروازه بدوست که از دروازه تا دروازه به گردونه ی اسبی و روزِ بهاری؛ به پانزده روز باید شدن! (بخش هفدهم – بند 210) [کنگ دژ احتمالا نمونه ی آسمانی سیاوشگرد است که سرانجام توسط کیخسرو فرود آورده می شود و بر سیاوشگرد قرار می گیرد که خود اشاره به پایان جهان دارد].
•    درباره ی خانه ی افراسیاب گوید که زیر زمین به جادویی ساخته شده است. به روشنی، خانه در شب چون روز روشن بود. چهار رود در آن می تازد، یکی آب، یکی مِی، یکی شیر و یکی ماستِ زده. بر سقف آن، گاهِ خورشید و گاهِ ماه به روشنی در آراسته است. به بالای یکهزار مرد میانه بالا، بالای خانه بود. (بخش هفدهم – بند211)
•    سیاوش، به کاوس و ایرانشهر بازنگشت. به ترکستان رفت. دخت افراسیاب را به زنی گرفت و کیخسرو از او زاده شد. سیاوش را آن جای کشتند. در همان هزاره، کی خسرو افراسیاب را کشت. خود به کنگ دژ شد و شاهی را به لهراسب داد. (بخش هیجدهم – بند 213)
•    افراسیاب پسر پشنگ، پسر زئیشم، پسر تورک، پسر ایسنیسپ، پسر دوروشَپ، پسر تور، پسر فریدون است. از دختر او وَسپان فِریا [فرنگیس] بود که کیخسرو زاده شد. (بخش بیستم – بند 231)
•    کیکاووس تا رفتن به آسمان 75 سال و پس از آن 75 سال و روی هم 150 سال شاهی کرد. کیخسرو نیز 60 سال پادشاه بود. (بخش بیست و دوم – بند 240).
پیوست 3:

خلاصه ی کامل داستان
«در شاهنامه»
و برخی منابع موازی

•    ماجرای کشته شدن سیاوش بدست افراسیاب و گرسیوَز.
•    نجات کیخسرو و مادرش فرنگیس به شفاعت پیران ویسه و هفت سال زندگی آن دو به صورت ناشناس در میان قبایل بیابانگرد تورانی تا سرانجام گیو پهلوان، در پس هفت سال جستجو آنها را می یابد و به ایران برمی گرداند.
•    کیکاووس در پارس از حکومت کنار می رود تا کیخسرو جوان به جای او به پادشاهی برسد. ایرانیان زیر پرچم کیخسرو دیگربار متحد می شوند و روند آبادانی ایران در عصر او آغاز می شود.
•    تمام پهلوانان و خردمندان ایرانی از جمله رستم و زال نیز به او می پیوندند و کیکاووس و آنها از کیخسرو می خواهند تا کین سیاوش را از قاتلان تورانی بستاند.
•    کیخسرو سوار بر پیل از سپاه ایران و پهلوانان و خاندانهای بزرگ ایرانی سان می بیند: فریبز پسر کاووس با درفش خورشید نشان – گودرز با درفش شیرنشان – گیو با درفش گرگ نشان – رُهام با درفش ببر نشان – توس با درفش پیل نشان – گستهم با درفش ماه نشان – ارشک فرزند همای و بلوچ هایش که هرگز از هیچ رزمی نگریخته اند – فرهاد پهلوان ابرشهر با درفش آهو نشان – گرازه با درفش گراز نشان و مردان کمند افکن اش – زنگه ی شاوران با درفش همای پیکر و سپاه عربان – فرامرز پسر رستم با سپاه سیستان و درفش با نقش اژدهای 7 سر و…
•    هر پهلوان مسئولیتی را بر دوش می گیرد: بیژن (نابودی تژاو تورانی) – گیو (سوزاندن کوه هیزم کاسه رود) – گرگین (بردن پیام درشت کیخسرو برای افراسیاب) – فرامرز پسر رستم (دور کردن تورانیان از مرز زابل) و…
•    کشاورزان منطقه ی اِرمان در مرز ایران و توران برای دادخواهی از شرّ گرازهای عجیب و متجاوزی که به کشتزارهای آنها حمله کرده اند نزد کیخسرو می آیند. کیخسرو نشانه را درک می کند و ضمن آماده شدن برای نبرد بزرگ با تورانیان، بیژن و گرگین را برای نابودی گرازها به کشتزارهای شرقی می فرستد.
•    بیژن و گرگین و افرادشان لابلای مزارع با گرازها درگیر می شوند و همه ی آنها را نابود می سازند و مردم را آسوده می کنند. در این بین گرگین همکاری زیادی با بیژن نمی کند و به همین دلیل از توفیق او دچار حسادت می شود.
•    به وسوسه ی گرگین، بیژن به دنبال منیژه دخت افراسیاب می رود و توسط سربازان افراسیاب دستگیر می شود. بیژن به وساطت پیران، از مرگ نجات می یابد ولی سرنگون در سیاهچالی آویزان می گردد و منیژه نیز که عاشق اوست از دربار رانده می شود. کیخسرو در جام جهان نمای خود جای بیژن را می یابد و به همراه گرگین که از کردار خود پشیمان شده، رستم را به نجات بیژن عازم می کند. رستم نیز به همراه گرگین و گستهم و زنگه و گرازه و ارشک در جامه ی بازرگانان، رهسپار سرزمین «کَرگساران» می شود و بیژن را از سیاهچال فراری می دهد و به همراه منیژه به ایران بازمی گردانَد.
•    حرکت توس با سپاه سی هزار نفری به سوی توران و پدید آمدن ماجرای تلخ فرود در دژ کلات.
•    ادامه حرکت آنها بسوی مرز توران و ایران – توقف در کاسه رود – نبرد بیژن با پلاشان و کشتن او – زمستان فرا می رسد – عبور دشوار گیو از دره ی کاسه رود در برف و یخ و سرانجام آتش زدن سدّ هیزمین تورانی ها – باز شدن راه برای ورود به توران 4 هفته طول می کشد – ورود به توران.
•    نبرد بر دروازه های شهر گروگرد بین سپاه ایران با تژاو داماد افراسیاب.
•    نبرد شبانه ی بهرام گودرز با کبوده سردار جاسوس تژاو و کشتن او.
•    صبح فردا نبرد با تژاو و گریختن او از مرگ بسوی افراسیاب و تصرّف شهر گروگرد بدست ایرانیان.
•    افراسیاب شاه توسط تژاو از وسعت حمله ی کین خواهانه ی ایرانیان آگاه می شود. سپاهی می سازد و به سالاری پیران ویسه به مقابله می فرستد. در این وقت ایرانیان که از پیروزی نخست خود مغرور و غافل شده اند به شادی مشغولند که ناگاهپیران بر آنها شبیخون می زند. ایرانیان شکست می خورند و به کاسه رود عقب می نشینند. خبر به کیخسرو می رسد و او فریبرز را به فرماندهی سپاه می فرستد تا با صبوری به بازسازی و آرامش سپاه ایران بکوشد. توس نیز بازمیگردد و به جرم کشتن فرود و شکست سنگینش به زندان می افتد. فریبرز نیز به مذاکره با پیران مشغول می شود. تورانیان 1 ماه به ایران مهلت می دهند تا به مرزهای سابق بازگردند ولی ایرانیان نمی پذیرند و اندکی بعد نبردی دیگرباره درمی گیرد. هومان تورانی، فریبرز را شکست می دهد و به عقب نشینی وامی دارد. فریبرز نیز با درفش به کوه می گریزد. اما بیژن می رود و درفش را بازمی گرداند و ایرانیان دوباره می تازند و باز هم شکست می خورند. ریونیز پسر کاووس می میرد. اسب گستهم می میرد و بیژن خود او را در لحظات آخر نجات می بخشد. همچنین بهرام گودرز شبانه برای پیدا کردن تازیانه ی ویژه اش به میان کشتگان باز می گردد ولی در میان تورانیان گرفتار می شود. دلیرانه می جنگد و نامردانه توسط تژاو کشته می شود. گیو نیز کمی بعد انتقام برادرش را از تژاو می گیرد و او را می کشد. سرانجام سپاه شکست خورده ی ایران به مرزهای قبلی بازمی گردد و مورد خشم کیخسرو است. این بار با شفاعت رستم، کیخسرو آنها را می بخشد و لشگری دوباره به فرماندهی توس و گیو پیش می رود. مذاکرات بی فایده ای با پیران صورت می گیرد و نبرد دوباره رخ می دهد. توس، ارژنگ تورانی را می کشد و با هومان ویسه نیز می جنگد و او را فراری می دهد. در این بین پیران دست به دامان جادوگری به نام بازور می شود…
•    با نشستن جادوگری تورانی بر سر کوه، برف و سرما بر سر ایرانیان قرار می گیرد و تورانیها بر آنها مسلط می شوند و ایرانیان بسیاری تلف و کشته می شوند.
•    در این بین – و همچنان که نبرد در پای کوه ادامه دارد – پیرمردی دانا به رهام پسر گودرز می گوید که باید بر سر کوه برود و جادوگر را نابود کند. رهام با دشواری این ماموریت را انجام می دهد و طلسم را باطل می کند.
•    نبرد در پای کوه هماون ادامه دارد و ایرانیان همچنان در موضع شکست به آنجا پناه برده اند. (نبرد تا اینجا 5 ماه بطول انجامیده است). پیران و هومان و لهّاک، ایرانیان را تعقیب کرده و کوه هماون را در محاصره دارند. ایرانیان نیز با صف شکنی ناگهانی، محاصره را به توازن تقریبی می کشانند.
•    کی خسرو در جام جهان بین خود از وضع باخبر می شود و رستم را برای کمک به سپاه توس فرا می خواند. ایرانیان از آن سو در هماون کوه همچنان مقاومت می کنند.
•    افراسیاب نیز شدت کار را بالا می برد و با اتحاد با خاقان چین، سپاه او را نیز به یاری پیران می فرستد. فرماندهی سپاه خاقان را کاموس کُشانی برعهده دارد.
•    رستم سر می رسد. کاموس نیز سر می رسد و فردا صبح دو سپاه در برابر هم صف آرایی می کنند. توس و گیو با کاموس روبرو می شوند ولی بی نتیجه است.
•    نبرد بسیار بزرگ به فرماندهی رستم رخ می دهد به این صف آرایی نظامی:
کاموس………………. فریبرز
خاقان ……………….. توس
پیران …………………. گودرز
•    نبرد اشکبوس با رهام که موجب شکست و فرار رهام می شود؛ سپس رستم پیاده رودرروی  اشکبوس قرار می گیرد و به شکلی بی سابقه نیرومندانه او را به زیر می کشد و می کشد. این باعث توقف نبرد و وحشت بی نظیر تورانی ها و خاقان می شود.
•    رستم سپس با کاموس کُشانی رودررو می شود و او را می کشد؛ کاموس کمی قبل «الِوای» نیزه دار رستم را کشته بود.
•    سپس رستم با چنگش تیرانداز تورانی روبرو می شود و او را می کشد.
•    ورق برمی گردد و هومان با رستم مذاکره می کند و رستم تنها خواهان کین سیاوش است و تنها پیران را برای مذاکره می پذیرد زیرا او تنها تورانی شریفی است که در برابر افراسیاب جانب سیاوش و کیخسرو و فرنگیس را داشته است. پیران می آید و گله گزاری می کند و رستم بر دو شرط پای می فشرد: تحویل قاتلان سیاوش و پیوستن پیران به سپاه ایران.
•    پیران که نمی تواند هیچ کدام را اجرا کند غمگین از ایجاد نشدن آشتی به سپاهش باز می گردد. شَنگل هندی اینک به سپاه توران پیوسته است و بوی نبرد تازه می آید. رستم می کوشد صلح را بیاورد ولی گودرز بر اساس تجربه اش این را ناممکن می داند و سرانجام در پی مذاکره ی دوم رستم و پیران نبرد بزرگ در روز بعدی آغاز می شود…
•    نبرد رستم و شنگل. شنگل شکست می خورد و می گریزد.
•    جنگ عمومی درمی گیرد. رستم با ساوه ی چینی نبرد می کند و او را می کشد.
•    رستم با گَهار گَهانی نبرد می کند و او را می کشد.
•    در ادامه ی نبرد، رستم خاقان را اسیر می کند و سپاه او را تار و مار می سازد و غنیمت فراوان بدست می آورد. نبرد 40 روزه پایان می گیرد و کیخسرو شادمان می شود.
•    سپاه ایران در ادامه ی مسیر خود به شهر بیداد در سرزمین توران می رسد. در این شهر، کافور آدمخوار حکومت می کند و در دژی تسخیرناپذیر که از عصر تور پسر فریدون است زندگی می کند. غذای او هر روز زنان و کودکانی ست که می کشد و می خورد و به نیروی دژ خویش غرّه است.
•    رستم و سپاه ایران پای دژ کافور با کمک ابزار جنگی و هوش بسیار و منجنیق ها و قلعه کوبها، راهی برای نفوذ به دژ می یابند. آنها سنگهای بزرگی را از کوه به سوی دژ می غلتانند که با 7 تا از آنها سرانجام دیوار دژ فرو می ریزد و ایرانیان به دژ می روند و آن را تسخیر می کنند.
•    پس از نابودی کافور ستمگر، کیخسرو به رستم و سپاه ایران می پیوندد و با آنها بسوی کنگ دژ و مقرّ حکومت افراسیاب می رود.
•    افراسیاب پسرش، پشنگ را با سپاه گران به خوارزم و سردارش، پیران را به نبرد با ایران گسیل می دارد.
کیخسرو با 300 هزار نیرو به دفاع برمی خیزد؛ فرامرز و رستم را به هند، لُهراسب را به آلان دژ و غُزدژ، اَرَشک و 30 هزار سرباز را به خوارزم می فرستد. همچنین سپاه اصلی ایران را به فرماندهی گودرز به توران رهسپار می کند.
مذاکره ی بی فرجام گودرز و گیو با پیران، سرانجام به نبرد در دشت زیبُد تا گنابد می انجامد؛

سپاه توران:
گُلباد               اندریمان
(پشت سپاه)                                    روئین   ……………………»
زنگُله                 هومان

سپاه ایران (بین کوه و رود جیحون):
سیصد سوار/ کنار جیحون
رُهام
«…………….       گودرز                                      گیو (پشت سپاه)
فریبرز/ گرازه/ زواره
سیصد سوار/ کنار کوه

پس از این صف آرایی، دو سپاه 7 روز در برابر هم بی نبرد صبر می کنند. دلاوران هر دو سو بیتابِ نبردند تا سرانجام «هومان ویسه» طاقتش تمام می شود و بی اذن پیران به سوی ایران می تازد و پهلوانان را به مبارزه ی تن به تن می خواند. بیژن، علیرغم مخالفت پدر و پدربزرگش (گیو و گودرز) پیش قدم می شود، زره سیاوش را می پوشد و به نبرد با هومان می شتابد.
نبرد با تیروکمان، نیزه، شمشیر و سپر، عمود و سرانجام کُشتی و خنجر… هومان کشته می شود و بیژن به سپاه ایران بازمی گردد و مورد تشویق قرار می گیرد.
نستیهن، برادر پیران و هومان همان شب به انتقام، به ایران شبیخون می زند. بیژن او را نابود می کند.
پیران نبرد را آغاز می کند. گودرز توسط هُجیر، پسرش برای درخواست پشتیبانی به کیخسرو نامه می دهد. کیخسرو بی درنگ پاسخ مثبت داده و به راه می افتد. ضمنا از پیروزی باقی دلاوران در مرزها و مناطق دیگر خبر می دهد.
پیران طالب صلح و بازپس دادن مرزهای زمان منوچهر می شود واگرنه نبرد بین سرداران. این نامه را با پسرش، روئین به سوی گودرز می فرستد اما گودرز پیشنهاد او را نمی پذیرد. افراسیاب نیروی بیشتری به یاری پیران می فرستد و نبردی سنگین و چندروزه درمی گیرد تا سرانجام کار به نبرد تن به تن دلاوران می کشد؛ نبرد یازده رخ (دوازدهمی خود کیخسرو و افراسیاب است):
12-    فریبرز با گُلباد (مرگ با شمشیر)
13-    گیو با گُروی زره (اسارت)
14-    گرازه با سیامک (مرگ در کشتی)
15-    فُروهِل با زنگُله (مرگ با تیروکمان)
16-    رهام با بارمان (مرگ با دو نیزه)
17-    بیژن با درفش شیر پیکرش با روئین(مرگ با گرز)
18-    هُجیرِگودرز با سِپَهرَم (مرگ با شمشیر)
19-    زنگه شاوران با اَخواشت (مرگ با نیزه)
20-    گرگین با اندریمان (مرگ با دوتیر)
21-    بَرته با کُهرَم (مرگ با شمشیر هندی)
22-    گودرز با پیران (نبرد دراز- افتادن و گریختن پیران به کوه- دلسوزی و امان دادن گودرز به او- خیانت پیران و حمله به گودرز- مرگ او با زوبین- احترام گودرز به جنازه او)
تمامی نبردهای بالا، جز آخری، با بریدن سر بازنده و برافراشته شدن درفش فرد پیروز همراه است.
سپاه توران از هم می پاشد و لَهّاک و فرشیدوَرد به سوی توران می گریزنند. گُستَهَم به تنهایی آن دو را تعقیب می کند و هر دو را در کنار چشمه ای می یابد و با آنها می جنگد و هر دو را می کشد. اما خود زخمی و خسته و بیهوش کنار چشمه می افتد. بیژن که نگرانش بوده و برای کمک بدنبالش آمده نجاتش می دهد و به زحمت به ایران برمی گرداند.
•    کیخسرو به سپاه ایران می رسد. از دلاوران خود تمجید می کند، پیران را با احترام در دخمه ای شاهانه می گذارد، به سربازان اسیر و فراری تورانی امان می دهد و گروی زره اسیر (که از قاتلان سیاوش است) را نابود می کند.
•    رسیدن گستهم به کیخسرو. پادشاه او را با مهربانی و مُهره های درمانگرش درمان می کند.
•    کیخسرو یک هفته در زیبد می ماند و بعد با لشکری بسیار بزرگ برای نابودی افراسیاب وارد توران می شود. سپاه عزیمش شامل: 1000 فیل- هر فیل با سیصد سوار نگهبان- سپرداران، نیزه وران و تیراندازان بیشمار و دیده بانان و … . رستم، گودرز و توس سه بال سپاه را فرماندهی می کنند و کیخسرو در مرکز بر همگی مسلط است.
•    از آن سو افراسیاب سپاه بزرگ خود را به 3 پسرش «قَراخان- پَشَنگ- جَهن» تقسیم می کند و دو سپاه ایران و توران در حوالی جیحون رودررو می شوند.
•    افراسیاب به وسیله پشنگ، پیغام مکّارانه ی صلح و خویشاوندی و بازپس دادن سرزمین های ایرانی را به کیخسرو می دهد و نهایتاً می گوید یا صلح یا نبرد تن به تن کیخسرو با پشنگ.
•    کیخسرو نبرد با پشنگ را می پذیرد و سپیده دم فردا تن به تن می جنگند (رهام درفش دار کیخسرو در این نبرد است) نبرد ابتدا سواره و بعد برخلاف رسوم، پیاده با کُشتی ادامه می یابد زیرا پادشاه هرگز نباید پیاده بجنگد اما کیخسرو برخلاف رسوم نبرد را تا کشتن پشنگ ادامه می دهد و بعد جنازه اورا با احترام به دخمه ای شاهانه می فرستد.
•    افراسیاب خشمگین قسم به انتقام می خورد. نبرد فردا بین سپاه جَهن تورانی و سپاه قارَن ایرانی با پیروزی ایرانیان و فرار و عقب نشینی تورانیان پیش می رود.
•    کیخسرو افراسیاب را به سوی شرق تعقیب می کند. نبرد بعدی در گُلزریون، باز هم با پیروزی ایران در جبهه های مختلف توسط رستم، گستهم و غیره رخ می دهد. افراسیاب دوباره فرار می کند.
•    فرار افراسیاب به «بهشت کنگ»؛ دژی بسیار مجهز با عراده ها، نیروهای ویژه و دلاور تورانی، سنگ ها، منجنیق ها، برج های ستبر، پنجره های پولادی و چنگک های آهنی برای حفاظت از اطراف دژ.
•    کیخسرو دژ را که از سویی به کوه و سویی به دریاچه محدود است محاصره می کند و پیغام های تهدید و تطمیع افراسیاب که توسط جهن به او می رسد را نمی پذیرد و وعده نبرد تا پای جان و روز رستاخیز می دهد.
•    ایرانیان دور دژ خندق می کنند تا از شبیخون مصون شوند و بعد نبردی سهمگین و آتشین پای دژ رخ می دهد. پس از تلفات بسیار سرانجام باروی دژ در نقطه ای فرو می ریزد و ایرانیان به آن نفوذ می کنند. پس از جنگی سخت در دژ رستم وارد می شود و درفش سیاه افراسیاب را سرنگون می کند و درفش کاویانی را بالا می برد.
•    گرسیوَز، جَهن و کل خانواده افراسیاب اسیر می شوند اما خود او با دویست سوار از راه مخفی زیر دژ به بیابان بی نشان می گریزد.
•    حوالی بهار، افراسیاب با کمک لشگر فَغفور چین دوباره به جنگ کیخسرو می آید، شبانه شکست می خورد و دیگربار با هزار سوار می گریزد.
•    این بار، کیخسرو او را در سرزمین چین تعقیب می کند و مجبور می شود در حوالی سیاوشگرد با شاه مُکران که طرفدار افراسیاب است بجنگد و او را از پیش پا بردارد.
•     تعقیب طولانی از راه آب ادامه می یابد و کیخسرو 7 ماه با کشتی پیش می رود تا به کنگ دژ (مقرّ اصلی افراسیاب که یکسو به کوه و یکسو به دریا دارد) می رسد.
•     افراسیاب دوباره می گریزد و این بار به کلی ناپدید می شود. کیخسرو یک سال درآن دیار می ماند و اوضاع را سامان می دهد، سپس از این مسیر به ایران بازمی گردد؛ کنگ دژ- چین- مُکران- بهشتِ کَنگ- ترکستان- چاچ- سُغد- بخارا- جیحون- ایران- طالقان- نیشابور- ری- پارس.
•    او در پارس به دیدار پدربزرگش، کاووس می رود تا با او درباره خطر بازگشت دوباره افراسیاب سخن بگوید. در اینجا هردو، دست به دامان عبادت و دعا می شوند و برای نیایش و یاری خواستن از خدا در گرفتن افراسیاب به آتشگاه آذرگُشنَسپ در آذربایجان می روند.
•    افراسیاب نیز در همان حوالی در شهر «بُردَع» به غاری دورافتاده به نام «هنگِ افراسیاب» پناهنده می شود اما زاهدی غارنشین به نام «هوم» او را اسیر می کند. افراسیاب با حیله و زاری از دستش می گریزد و در دریاچه «چی چِست» پنهان می شود.
•    خبر به دلاوران ایرانی می رسد و گیو و گودرز به آنجا می آیند. افراسیاب را با کمک هوم دستگیر می کنند و کیخسرو سر می رسد. گرسیوز را به دو نیم می کنند و افراسیاب را می کشند تا کین سیاوش در ساحل دریاچه ستانده شود. هوم نیز ناپدید می شود. ایرانیان جشن و شادی برپا می کنند و کمی بعد کاووس درمی گذرد.
•    کیخسرو تا 60 سالگی با اقتدار تمام پادشاهی می کند و در اواخر عمر، سروش را در خواب می بیند که به او پیغام می دهد دست از حکومت بکشد و به عبادت خدا مشغول شود. شاه ماه ها به عبادت و اعتکاف مشغول می شود و اطرافیانش او را دیوانه می پندارند. رستم و زال را از زابل فرا می خوانند تا او را نصیحت کنند. زال به او هشدار می دهد که مراقب رگ تورانی و کاووسی اش باشد و دیوگونه رفتار نکند و فره را ازدست ندهد. کیخسرو با پاسخ های متین، زال را شرمنده می کند و به آنها می فهماند که می خواهد از حکومت کنار بکشد.
•    سپس کیخسرو به همراه بزرگان در خیمه های سفید، سیاه، بنفش و کبود با درفش کاویانی در میان دشت انجمن می کند و در سخنرانی تاریخی و نیکویش از پادشاهی کناره می گیرد. گنج هایش را بین نیازمندان و برای آبادی شهرها، آتشگاه ها و قنات های خشک تقسیم می کند. او همچنین ثروت شخصی خود را بین رستم، زال، گیو، گودرز، بیژن ، توس تقسیم می کند. سیستان را به رستم، قم و اصفهان را به گیو، خراسان را به توس و وصایت معنوی خود را به گودرز و پادشاهی ایران را به لُهراسب می بخشد.
•    زال و ایرانیان به انتخاب لهراسب اعتراض می کنند اما کیخسرو بر خوبی های لهراسب پای می فشارد و زال و دیگران سرانجام به این انتخاب گردن می نهند زیرا لهراسب رگ کیانی دارد.
•    کیخسرو با همه خانواده و مردم خداحافظی می کند و سوار براسب به دشت می زند اما 8 دلاور او را رها نمی کنند و روزها با او پیش می روند: رستم، زال، فریبرز، گودرز، گیو، بیژن، گستهم و توس.
•    به خواست کیخسرو سرانجام رستم و زال و گودرز بازمی گردند اما 5 دلاور دیگر با وفاداری مطلق دست از همراهیش نمی کشند تا به چشمه ای می رسند. کیخسرو شبانه ناپدید می شود و آنها هرچه می گردند او را نمی یابند و خود نیز در طوفانی از بوران و برف ناپدید می شوند.
•     رستم ، زال و گودرز باز می گردند و لهراسب در روز جشن مهرگان به پادشاهی می نشیند. ایرانیان سالیان دراز به شادی و خوشبختی زندگی می کنند و هرگز کیخسرو و دلاوران او را از یاد نمی برند.

«پایانِ خلاصه ی داستان شاهنامه»

منابع و مآخذ:

•    آرین، آرمان – نگاره های اهورایی (دانشنامه ی تصویری و نمایشی اوستا) – نشر موج – در دست چاپ.
•    فَرنبَغ دادَگی/ گزارش: بهار، مهرداد – بُندَهِش – انتشارات توس – چاپ سوم 1385
•    دوستخواه، دکتر جلیل – اَوستا – دوجلدی – نشر مروارید – چاپ اول 1370
•    شهیدی مازندرانی، حسین – مرزهای ایران و توران بر بنیاد شاهنامه ی فردوسی – نشر بلخ وابسته به بنیاد نیشابور– چاپ نخست – 1376
•    قصه های شاهنامه: جلد سوم پادشاهی کیخسرو – به کوشش دکتر منصور رستگار فسایی – نشر میراثبان – چاپ اول 85
•    قصه های شاهنامه: جلد چهارم داستان یازده رخ – به کوشش دکتر منصور رستگار فسایی – نشر میراثبان – چاپ اول 85
•    کوورجی کویاجی، جهانگیر/ گزارش و ویرایش: دکتر جلیل دوستخواه – بنیادهای اسطوره و حماسه ی ایران – نشر آگه  و مرکز بین المللی گفت و گوی تمدن ها – چاپ اول، ویراست دوم 1380
•    تاریخ طبری – نسخه رایانه ای.
•    شاهنامه حکیم ابوالقاسم فردوسی – تصحیح استاد محمدعلی اسلامی ندوشن.
•    مینوی خِرَد – ترجمه احمد تفضلی – نشر توس – چاپ چهارم 1385.
•    مُجمَل التّواریخ والقصص – نسخه ی رایانه ای.

 منبع: انیمیشن دیتا

پروانه ساخت بازی رایانه‌ ای پرونده ابر سیاه صادر شد

شورای صدور پروانه ساخت بنیاد ملی بازی‌های رایانه‌ای برای یک بازی جدید با موضوع علمی، تخیلی و ماجرایی پروانه ساخت صادر کرد.

به گزارش معاونت ارتباطات بنیاد ملی بازی های رایانه ای، این شورا پس از بررسی طرح ساخت بازی رایانه ای «پرونده ابر سیاه» به نویسندگی سید طه رسولی، شروین استاد زاده و متین ایزدی مجوز تولید صادر کرد.

پرونده ابر سیاه یک بازی در سبک ماجرایی (Adventure) است که داستان گروهی از دانشجویان را روایت می‌کند. هدف این گروه، طراحی نانو ذرات هوشمندی است که برای رساندن داروهای شیمیایی به سلول‌های سرطانی در بدن کاربرد دارد.

در پی رخ دادن انفجاری در آزمایشگاه تولید نانو ذرات و کشته شدن یکی از دانشجویان، آرش (قهرمان بازی) بر حسب اتفاق متوجه می‌شود که این حادثه اتفاقی نبوده و توطئه‌ای در کار است. چنین به نظر می‌رسد که از دست‌آورد پروژه آنها برای اهداف شوم دیگری استفاده می‌شود.

تحقیقات آرش و سایر دانشجویان نشان می‌دهد که پای یک فرقه باستانی به نام فرقه زکریه در میان است. آرش سعی می‌کند راز این فرقه را کشف کند. اما ابعاد توطئه‌ای که او ناخواسته درگیرش شده، فراتر از آن چیزی است که او و دیگران تصور می‌کنند. بازی پرونده ابر سیاه از گرافیک دو بعدی و صحنه‌های نقاشی شده دستی بهره می‌برد و با موتور WME ساخته می‌شود.

بر اساس اعلام شورای صدور پروانه ساخت بنیاد ملی بازی های رایانه ای، پروانه ساخت صرفاً یک مجوز اولیه برای تولید بازی است و تأیید توانایی متقاضی در تولید محصول نیست. بنابراین پس از تولید، اخذ پروانه مالکیت و مجوز انتشار الزامی است.

متقاضیان دریافت پروانه تولید «بازی های رایانه ای» می توانند به وب سایت معاونت نظارت و ارزشیابی بنیاد ملی بازی های رایانه ای به نشانی www.ebazi.org مراجعه و نسبت به دریافت و تکمیل فرم های مربوطه اقدام کنند.

پروانه ساخت بازی رایانه‌ ای آخرین سنگر صادر شد

شورای صدور پروانه ساخت بنیاد ملی بازی‌های رایانه‌ای برای یک بازی جدید با موضوع حماسی _ دفاع مقدس پروانه ساخت صادر کرد.

به گزارش معاونت ارتباطات بنیاد ملی بازی های رایانه ای، این شورا پس از بررسی طرح ساخت بازی رایانه ای «آخرین سنگر» به نویسندگی سید طه رسولی مجوز تولید صادر کرد.

فضای گرافیکی واقعی گرایانه ای برای بازی رایانه ای آخرین سنگر از سوی سازندگان بازی طراحی شده و سبک این بازی اکشن اول شخص و برگرفته از جنگ تحمیلی و دفاع مقدس است.

داستان بازی تصرف خرمشهر را توسط نیروهای عراقی و مبارزه مردمی در زمان جنگ تحمیلی روایت می کند.

در این بازی ۴ نفر از نیروهای مردمی هستند که برای آنها اتفاقاتی در زمینه آزادی خرمشهر می افتد.

بر اساس اعلام شورای صدور پروانه ساخت بنیاد ملی بازی های رایانه ای، پروانه ساخت صرفاً یک مجوز اولیه برای تولید بازی است و تأیید توانایی متقاضی در تولید محصول نیست. بنابراین پس از تولید، اخذ پروانه مالکیت و مجوز انتشار الزامی است.

متقاضیان دریافت پروانه تولید «بازی های رایانه ای» می توانند به وب سایت معاونت نظارت و ارزشیابی بنیاد ملی بازی های رایانه ای به نشانی www.ebazi.org مراجعه و نسبت به دریافت و تکمیل فرم های مربوطه اقدام کنند.

پروانه ساخت بازی گوگامال صادر شد

شورای صدور پروانه ساخت بنیاد ملی بازی‌های رایانه‌ای برای بازی گوگامال با موضوع اساطیری- استراتژی، پروانه ساخت صادر کرد.

به گزارش معاونت ارتباطات بنیاد ملی بازی های رایانه ای، این شورا پس از بررسی طرح ساخت بازی رایانه ای «گوگامال» به نویسندگی امیرکمالی دوست، مجوز تولید صادر کرد.

فضای فانتزی برای بازی رایانه ای گوگامال از سوی سازندگان بازی طراحی شده است.

نژاد بازیکن های بازی یاد شده، ایرانی – عرب – رومی است و هر نژاد ۱۴ نیروی خاص همان نژاد را دارد که در کنار آن یکسری نشانه ها قرار داده شده و قدرت ویژه ای به این نیروها می دهد؛ در صورت استفاده از این نیروها برای شهر دشمن اتفاقاتی می افتد و آنها دیگر قادر به مبارزه با این نیروها نیستند و تبدیل به یک شهر یخ زده می شوند.

بر اساس اعلام شورای صدور پروانه ساخت بنیاد ملی بازی های رایانه ای، پروانه ساخت صرفاً یک مجوز اولیه برای تولید بازی است و تأیید توانایی متقاضی در تولید محصول نیست. بنابراین پس از تولید، اخذ پروانه مالکیت و مجوز انتشار الزامی است.

متقاضیان دریافت پروانه تولید «بازی های رایانه ای» می توانند به وب سایت معاونت نظارت و ارزشیابی بنیاد ملی بازی های رایانه ای به نشانی www.ebazi.org مراجعه و نسبت به دریافت و تکمیل فرم های مربوطه اقدام کنند.

post

رفع تحریم آمریکا برای بازی بازهای ایرانی

امروز سخنگوی وزارت خزانه داری ایالات متحده گفت: شرکت بلیزارد می تواند ایران را از تحریم های خود خارج کند.

Blizzard

Blizzard

از هفته گذشته، Battle.net – سرویس آنلاین برای بازی های مانند دیابلو 3، world of warcraft و استارکرافت 2 – در ایران برای برخی از کاربران ایرانی مسدود شده است. این اتفاق به دلیل تحریم های اقتصادی یکجانبه آمریکا علیه ایران رخ داده است و شرکت های آمریکایی ملزم به اجرای آن شده اند.

طبق گفته های امروز وزارت خزانه داری آمریکا احتمال اینکه تمامی تحریم ها در بازی های آنلاین برای کاربران ایرانی لغو شود بسیار زیاد است و باید منتظر ماند…

مجوز ساخت بازی جنون منچ صادر شد

شورای صدور پروانه ساخت بنیاد ملی بازی‌های رایانه‌ای برای یک بازی جدید با موضوع کودک و سرگرمی پروانه ساخت صادر کرد.

 

به گزارش پایگاه بنیاد ملی بازی های رایانه ای، این شورا پس از بررسی طرح ساخت بازی رایانه ای «جنون منچ» به نویسندگی فرهود فرمند، برای استودیو بازی سازی نیو استودیو طراح این بازی، مجوز تولید صادر کرد.

 

بازی جنون منچ بر اساس بازی کلاسیک “منچ و مار و پله”برای علاقه مندان به بازی های فکری ساخته می شود .

 

بازی «جنون منچ» در قالب چند گونه (ژانر) طراحی شده و مخاطب آن گروه سنی ۷ سال به بالااست. در این بازی شرکت کنندگان به شکل نوبتی بازی می کنند و زمانی که برخورد ایجاد می شود باید برای ادامه بازی دوئل کنند.

 

فضای طراحی شده در این بازی به شکل کارتونی ،کمدی و فانتزی است.

 

بر اساس اعلام شورای صدور پروانه ساخت بنیاد ملی بازی های رایانه ای، پروانه ساخت صرفاً یک مجوز اولیه برای تولید بازی است و تأیید توانایی متقاضی در تولید محصول نیست. بنابراین پس از تولید، اخذ پروانه مالکیت و مجوز انتشار الزامی است.

 

متقاضیان دریافت پروانه تولید « بازی های رایانه ای» می توانند به وب سایت معاونت نظارت و ارزشیابی بنیاد ملی بازی های رایانه ای به نشانی www.ebazi.org مراجعه و نسبت به دریافت و تکمیل فرم های مربوطه اقدام کنند.

post

بنیاد ملی بازی‌ های رایانه‌ ای به عضویت فدراسیون بازی‌ های جدی آسیا درآمد

بنیاد ملی بازی‌های رایانه‌ای به عضویت سازمان بازی‌ های جدی سنگاپور (Serious Games Association) که به منظور مشارکت در توسعه بازی‌های جدی و فناوری شبیه سازی در سنگاپور و فراتر از آن در جنوب شرقی آسیا تأسیس شده است، درآمد.

Serious Games Association

Serious Games Association

به گزارش معاونت ارتباطات بنیاد ملی بازی های رایانه ای، این سازمان نهادی متمرکز برای متخصصان، پژوهشگران، کارورزان و تولیدکنندگانی است که به این بازی‌ها علاقه‌مند هستند و قصد دارند در زمینه بازی‌های جدی تحقیق کنند و بیشتر بدانند. این سازمان بر مباحثی نظیر کاربردهای مختلف بازی در زمینه‌های آموزشی و راهبردی شامل بخش خصوصی و دولتی، صنعت و آکادمیک متمرکز است.

سازمان بازی‌های دیجیتال بر پایه یادگیری هنگ کنگ ، سازمان ملی بازی‌های جدی و شبیه سازی هند ، بنیاد ملی بازی‌های رایانه‌ای ایران و سازمان بازی‌های جدی ژاپن از اعضای فدراسیون بازی‌های جدی آسیا هستند.

همچنین این سازمان نخستین کنفرانس بازی‌های جدی و ارتباط اجتماعی را تحت عنوان “گرایش‌ها و کاربردهای بازی‌های جدی” 4 تا 6 اکتبر 2012 برابر با 13 تا 15 مهرماه 91 در سنگاپور برگزار می‌کند.

در این کنفرانس مقالاتی در مورد تأثیر کارایی آموزشی بازی‌ها ارایه می شود و اینکه چگونه عناصر بازی مانند منطق، حافظه، تجسم و حل خلاقانه مسائل به کلیه فرایندهای یادگیری و بازی‌هایی که ثابت شده‌ قادرند مهارت‌هایی نظیر مدیریت زمان، راهبرد و کار تیمی را انتقال دهند، تعمیم داده می‌شوند.

در این کنفرانس گرایشها و کاربردهای بازی در زمینه آموزش، توانبخشی آموزش، تبلیغات رسانه‌ای، یادگیری جوانان و ارزیابی آن، بررسی می شود.

همچنین با گردهمایی جوامع در زمینه بازی‌های جدی، نمایندگان این کشورها آخرین دستاوردهای خود را در این حوزه به نمایش خواهند گذاشت. نمایندگانی از کشورهای هنگ کنگ، کره ژاپن، هند، تایوان، مالزی، اندونزی و سنگاپور در این کنفرانس حضور خواهند داشت.